از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

چند دقیقه دیگه به ساعت 2 نمونده بود استاد اومد در کارگاه را باز کرد همه رفتیم تو ...

بر خلاف همیشه که صندلی های ردیف اولا انتخاب می کنم رفتم رو ی صندلی ردیفای وسط کنار دیوار نشستم از اون جاهای دنج که جون میده واسه تقلب...

تقلب نکردم ولی فرصت تقلبا از اونی که ارزوش بود اونجا بشینه گرفتم ... اخ اخ مجبور شد جای من بشینه درست رو به روی استاد... (همچین ادم بیخودیم من...)

امتحانم کلا 10 دقیقه هم طول نکشید نمیدونم بچه ها چیکار می کنن انقدر میشینن سر امتحان نکتش اینجاست بعضی هاشون وقتم کم میارن استاد مجبور میشه با زور و تحدید که زمان تموم شده و دیگه برگه تحویل نمی گیرم و... از این جور حرفا برگه هاشونا بگیره!!!

12 تا سوال بود 9 تاشا نوشتم 2 تاشابلد نبودم یکی هم نصفه نیمه ی چیزایی نوشتم...

یکی از همکلاسیام ازم جزوه گرفته بود بر خلاف عادت همیشه که درخواستای جزوه با متاسفم گفتنی منحل میشه اینبار از ان خر معروف پایین امدم و بهش دادم  چون میدونستم لامصب درسش انقدر سخته جزوه هم فول بخونه دو نمیشه چه برسه به 10 تجربه ثابت کرده این جزوه ها خونده نمیشه بایگانیش فقط قوت قلبی هست برای غلبه بر استرس دانشجو های شب امتحانی همین که دارنش خوشحالند...

خلاصه صحیح و سالم تحویل دادم بعد ی مشت کاغذ مچاله چسب زده تحویل گرفتم تازه صفحه اولشم نبود 0-o

بهش گفتم صفحه اولش کو ؟ گفت : خدا وکیلی از اولش صفحه اول نداشت من فکر کردم شما اشتباهی از دو شماره زدی ...

من :0_o (گلابی صفحه اول جزومو گم کرده بود با وقاهت تمام مدعی هم بود )

لبخند زدم گفتم باشه مهم نیست...!

(تازگیا نمیدونم چرا عصبانی میشم خوش اخلاق میشم . وقتی خوش اخلاق میشم یعنی ی روز این کارشا تلافی می کنم منتها چون اون موقع نمیشه خندید لبخنده اینجا متجلی میشه ...مگه شانس بیاره دیگه گیر من نیفته...)

ولی حیف شد تموم شدا حالا دیگه چهارشنبه ها کی از سرویس بهداشتی اماکن مختلف و فواید و کاربرد های گاز پیکنیکی برامون خاطره بگه...؟؟؟


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٩/٢۸ ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§