از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

امروز فهمیدم گروه خونی AB+ هست یعنی میدونستم فقط خواستم مطمعن بشم...!!!

هیچی دیگه صبح با مامان بابام رفتیم مرکز بهداشت اینجا (جلوی در مرکز بهداشت ):

مامان : من باهات بیام؟

من : نوچ خودم میرم مگه میخوان چیکار کنن شما هم بیای (بهم بر خورد ) شما تو ماشین بشینین سه سوته اینجام...

خانوم دکتره با تیغ سر انگشتم ی چوچولو برید سه قطره خون گرفت ....

من : چشام سیاهی رفت تا اومدم بگم سرم داره گیج میره عجل مهلت نداد و از حال رفتم...

چشاما که باز کردم دیدم 60 تا کله بالا سرم هرکدوم دوتا چشم سر جمع میشه 120 تا داشتن منو نگاه می کردن

انقدر از این حس بدم میاد چشاما باز می کنم نمیدونم کجام ....

بعد که به هوش اومدم همه اون 60 تا کله متفرق شدن ی پارچ اب قند بهم دادن تا حالم جا اومد...

خانومه گفت : شانس اوردی گرفتیمت ی اقایی دیروز اومد مثل شما از خون می ترسید ما حواسمون نبود کلش خورد این کف رو سرامیک کلش شکست شانس اوردی حواسم بهت بود شما که از خون می ترسیدی اولش به من می گفتی خو...

من تو دلم : اصلا تو از من پرسیدی ؟؟؟  فرصت ندادی من بهت سلام کنم... نای حرف زدن نداشتم فقط نگاش می کردم ...مثل سگ ترسیده بودم...

خانومه : شما همراه ندارید ؟ گفتم چرا مامان بابام بیرونن همکارش مثل خرگوش پرید مامان باباما صدا کرد...

مامانم اومد اون خانومه داشت براش توضیح میداد چی شد چی نشد مامانم گفت : این اصلا از سرنگ میترسه ...

فکر کرد از من ی کیسه خون گرفتن حالم اونجوری شد خبر نداشت اصلا سرنگی در کار نبود ی خراش کوچولو بود و سه قطره خون همین...

بعد خانومه گفت : خب گروه خونیتون AB+ هست(همون که از همه می تونه خون بگیره به هیشکی نمی تونه بده چشمک)

من : به اون مامانم بگو حرچی من بهشون می گم حرف منو باور نمی کننخنثی

مامانم: اره خودمون میدونستیم فقط میخواستیم مطمعن شیم خنثی

دکتره با اینکه لبخند زد و گفت خب خدارا شکر ولی ته دلش دوست داشت کله منو بکنه

هیچی دیگه بعد تا شب بابام منو این ور اون ور گردوند شیر پسته و ابمیوه و جیگر و خلاصه کلی چیزای مقوی بهمون خروند تا حال شازده خوب شه

اعتراف : بابام خیلی باحاله با اینکه 40 سال از من بزرگ تره باهاش میری بیرون انقدر بهت حال میده این اختلاف سنیه اصلا احساس نمیشهنیشخند

تا امتحانا چیزی نمونده مثلا الان تو فرجم هیچی درس نخوندم اخر هفته هم که داداشم اینا اینجان نمیشه درس خوند می مونه 7 روز دیگه ....

ساعت هفت و خورده ای

بابا داره اخبار نگاه می کنه مامانم داره واسه مهمونی فردا سبزی خوردن پاک می کنه

شازده هم بیکار و بی عار ی عالمه کار انجام نشده داره ها اما انگیزه ی انجام دادنش رو هم نداره ....اصلا ی وضعی.


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/۱٠/٤ ٦:٤۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§