از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

 

می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن...
 حس عجیبی داشت، انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست!
 اضطراب داشت که چجوری با مادر خداحافظی کنه...
 با خودش می گفت: «یعنی الان چی می خواد بگه، من که طاقت ندارم بشنوم...»
 فکر می کرد الان قراره بشنوه که پسرم زود برگرد! من رو تنها نذار و زود به زود بهم زنگ بزن و...
 بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو، دست مادر رو بوسید و از زیر قرآن ردش کرد...
 منتظر شنیدن شد که یه دفعه مادر گفت:
 «خداحافظ پسرم، سلام من رو به حضرت زهرا(س) برسون»


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/۱۱/۱٤ ۳:۱۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§