از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

تو یه روز سرد زمستونی؛ یه گنجیشک کوچیک رو یه شاخه نشسته بود.

هوا خیلی سرد بود و گنجیشکک قصه ما دیگه طاقت نداشت...
تا اینکه یخ زد و افتاد زمین‏!‏‏!‏ ^_^

دیگه اشهدشو خونده بود و داشت نفس های آخرو میکشید که یه گاو که از اونجا میگذشت (گلاب به روتون‏)‏ روش "پی پی‏"‏ میکنه و گنجیشکه از گرمای "پی پی‏"‏ گاوه یکمی جون میگیره‏!‏ ^_^
ولی هر چی تقلا میکنه؛ نمیتونه خودشو از شر "پی پی‏"‏ گاوه نجات بده؛ پس شروع میکنه به جیک جیک کردن...
که یه گربه پدرسوخته صداشو میشنوه و میاد از "پی پی‏"‏ درش میاره و بعد...
میخوردش‏!‏‏!‏‏!
پایان‏!‏ ^_^
----------------
نتیجه اخلاقی داستان:
1‏)‏ هر کس روت "پی پی‏"‏ کرد؛ دشمنت نیست
2‏)‏ هر کس از "پی پی‏"‏ درت آورد؛ دوستت نیست
3‏)‏ هر وقت تا خرخره تو "پی پی‏"‏ گیر کردی؛ سعی کن جیکت در نیاد‏!

خب بچه های گلم؛ اینم از لالایی امشبتون. زود برید بخوابید وگرنه یه داستان دیگه براتون تعریف میکنما!


†ɢα'§ : fun, از هر دری سخنی
۱۳٩٢/۱۱/۱٦ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§