از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

اشک رازیست گریهلبخند رازیست لبخندعشق رازیستقلب

گریهلبخندقلب

اشک آن شب لبخند عشقم بود!

قصه نیستم که بگویی مژهنغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی مژهیا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم مرا فریاد کن...

 


درخت با جنگل سخن میگوید تعجب علف با صحرا تعجب ستاره با کهکشان

و من با تو سخن میگویممژه

نامت را به من بگو مژهدستت را به من بده

حرفت را به من بگو مژهقلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند

قلبقلبقلب

دستت را به من بده استرس دستهای تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن میگویم

بسان ابر که با توفان تعجب بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا تعجب بسان پرنده که با بهار

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست.

بسان درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام


†ɢα'§ : اشعار احمد شاملو
۱۳٩٠/٩/۱۸ ۱:۱٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§