از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

اسمیت شهردار نیویورک به فرانسه رفت و در پاریس یک سخنرانی ١۵ دقیقه ای ایراد کرد اما هیچ کس برای او ابراز احساسات نکرد.
 پس از اسمیت فرد دیگری شروع به ایراد نطقی آتشین به زبان فرانسه کرد اما هر لحظه صحبتش با ابراز احساسات و فریاد تحسین مردم قطع می شد و اسمیت هم مجبور شد هماهنگ با جماعت ابراز احساسات کند اما پس از چند بار کف زدن همراه اسمیت به او گفت :
جناب شهردار شما چرا ابراز احساسات می کنید .
 اسمیت گفت : من نمی دونم سخنران چی می گه اما چو ن مردم همه دارند ابراز احساسات می کنند زشته که من ساکت بنشینم
همراه اسمیت گفت : او که سخنران نیست مترجم است که داره حرفای شمارو ترجمه می کنه !


†ɢα'§ : داستانک
۱۳٩٢/۱۱/٢٤ ۱:۱٩ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§