از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

میرزا رضای امین منشی یک تجارتخانه بود که صاحب آن به صداقت و امانت او اعتماد داشت .
دریک شب بارانی که اتفاقاً شب جمعه هم بود میرزا مطالبات هفتگی را از مشتریان جمع کرد و پول ها را که حدود چند هزار تومانی می شد به منزل آورد که صبح شنبه آنها را به صرافی تحویل دهد .
از قضا دزدی که دورادور زاغ سیاه میرزا را چوب میزد نیمه شب از دیوار بالا آمد و داخل منزل شد .
 میرزا عادتش این بود که هروقت پولی را با خود به خانه می آورد شب آن را زیر تشکش می گذاشت تا از دستبرد دزدان در امان بماند .
 آن شب نیز همین کار را کرد و با اطمینان روی پول ها خوابید .سارق نیمه شب آهسته وارد اتاق شدو به طرف گهواره طفل میرزا رفت و طفل را برداشت و در کنج حیاط خواباند و خود در گوشه ای پنهان شد .
همین که چند دانه باران به صورت طفل خورد از خواب بیدارد و شروع بگریه می کند مادر طفل از خواب پرید و تا متوجه شد که صدای طفلش از گوشه حیاط می آید شوهر را بیدار کرد و به طرف صدای طفل در گوشه حیاط رفتند .
سارق از موقعیت استفاده کرد و داخل اتاق شد و به دنبال پولها گشت و بالاخره پول هارا از زیر تشک برداشت اما همین که می خواست از اتاق خارج شود سقف فرو ریخت و با پول ها زیر آوار دفن شد .
 صبح روز بعد وقتی مردم بکمک می آیند که اثاثیه میرزا را از زیر خرابی ها بیرون بکشند جسد سارق را در حالی که پول ها را زیر بغل داشت از زیر آوار بیرون می آورند و خدا آبروی میرزا را به این شکل حفظ کرده و او و خانواده اش را از زیر آوار رفتن در امان نگاه داشت.


†ɢα'§ : داستانک
۱۳٩٢/۱۱/٢٤ ۱:٤٤ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§