از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

پدر روزنامه می‌خواند اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می‌شود .
حوصله پدر سر رفت وصفحه‌ ای از روزنامه را که نقشه جهان را نمایش می‌داد جدا و قطعه قطعه کردو به پسرش داد . »
بیا! کاری برایت دارم . یک نقشه دنیا به تو می‌دهم ، ببینم می‌توانی آن را دقیقاً همان طور که هست بچینی؟«
و دوباره سراغ روزنامه اش رفت . می‌دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است .
 اما یک ربع ساعت بعد ، پسرک با نقشه کامل برگشت .
پدر با تعجب پرسید : » مادرت به تو جغرافی یاد داده ؟
« پسر جواب داد : » جغرافی دیگر چیست ؟ پشت این صفحه تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنیا را هم دوباره ساختم.«


†ɢα'§ : داستانک
۱۳٩٢/۱۱/٢٤ ٢:٠٢ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§