از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

عجله داشتم ؛
تند تند راه میرفتم ،
محکم به چیزی خوردم ...
آدم بود !
منتظر بودم بگوید : کوری !؟
دستش را به طرفم دراز کرد ؛
با من دست داد ...

انسان بود ... !!!


†ɢα'§ : داستانک
۱۳٩٢/۱۱/٢٥ ۸:٤۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§