از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

خنده‌ی بی‌ لب کی دیده؟

مهتاب ِ بی ‌شب کی دیده؟

لب که نباشه خنده نیس

پَر نباشه پرنده نیس.

 

یه مردی بود حسین ‌قلی

چشاش سیا لُپاش گُلی

غُصه و قرض و تب نداشت

اما واسه خنده لب نداشت. 



†ɢα'§ : اشعار احمد شاملو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/۱۱/۱٧ ۱:٤٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

میان خورشید‌های همیشه
زیبائی تو
لنگری‌ست-
خورشیدی که
از سپیده‌دم همه ستارگان
بی‌نیازم می‌کند.
نگاهت
شکست ستمگری‌ست-
نگاهی که عریانی روح مرا
از مهر
جامه‌ئی کرد
بدان‌سان که کنونم
شب بی‌روزن هرگز
چنان نماید که کنایتی طنزآلود بوده است.
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری‌ست-
آنک چشمانی که خمیرمایه مهر است!
وینک مهر تو:
نبردافزاری
تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم.
آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم.
به‌جز عزیمت نا‌به‌هنگامم گزیری نبود
چنین انگاشته بودم.
آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود.
میان آفتاب‌های همیشه
زیبائی تو
لنگری‌ست-
نگاهت
شکست ستمگری‌ست-
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری‌ست.


†ɢα'§ : اشعار احمد شاملو
۱۳٩٢/٢/٥ ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

من و تو یکی دهانیم که با همه اوازش به زیبا تر سرودی خواناست

منو تو یکی دیدگانیم که دنیا را هر دم در منظر خویش تازه تر می سازد

نفرتی

از هر انچه بازمان دارد

از هر انچه محصورمان کند

از هر انچه واداردمان

که به دنبال بنگریم

من و تو یکی شوریم

از هر شعله یی بر تر

که هیچ گاه شکست را بر ما چیرگی نیست

چرا که از عشق

رویینه تنیم

و پرستویی که در سر پناه ما اشیان کرده است

با امد شدنی شتابناک

خانه را

از خدایی گمشده لبریز می کند

 


†ɢα'§ : اشعار احمد شاملو
۱۳٩٢/۱/۳٠ ٧:۳٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

می خواهم آب شوم در گستره ی افق

آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود!

می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم

حس می کنم و می دانم

دست می سایم و می ترسم

باور می کنم و امیدوارم

که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد.

می خواهم آب شوم در گستره ی افق

آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود!

†ɢα'§ : اشعار احمد شاملو
۱۳٩٢/٩/٧ ۱:٠٠ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

 سال بد

سال باد

سال اشک

سال شک

سال روزهای دراز و استقامتهای کم

سالی که غرور گدایی کرد.

سال پست

سال درد

سال عزا

سال اشک پوری

سال خون مرتضی

سال کبیسه....

 زندگی دام نیست

عشق دام نیست

حتی مرگ دام نیست

چرا که یاران گمشده آزادند

آزاد و پاک....

 من عشقم را در سال بد یافتم

که میگوید" مأیوس مباش"؟-

من امیدم را در یأس یافتم

مهتابم را در شب

عشقم را در سال بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم

گر،گرفتم.


†ɢα'§ : اشعار احمد شاملو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/٩/۱٩ ٦:٤٩ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست

 گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک


†ɢα'§ : اشعار احمد شاملو
۱۳٩٠/٩/۱۸ ٥:٠۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

اشک رازیست گریهلبخند رازیست لبخندعشق رازیستقلب

گریهلبخندقلب

اشک آن شب لبخند عشقم بود!

قصه نیستم که بگویی مژهنغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی مژهیا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم مرا فریاد کن...

 


†ɢα'§ : اشعار احمد شاملو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/٩/۱۸ ۱:۱٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.

هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی ست

که مزد گورکن

از بهای آزادی آدمی

افزون باشد.


†ɢα'§ : اشعار احمد شاملو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/٩/۱۸ ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§