از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

صبورانه درانتظارزمان بمان.
هرچیزدرزمان خودش رخ میدهد.
باغبان حتی اگرباغش راغرق آب کند درختان خارج ازفصل خودمیوه نمیدهند.


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/٦/۳۱ ٢:۳۸ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

اگر بهشت و جهنمی هم در کار نبود باز هم لازم بود به خاطر لطف و احسان خداوند مردم مطیع او باشند و نافرمانی نکنند.
امام رضا (ع)


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/٦/٢۸ ۸:٠٠ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

دست هایت را در خاک فرو کن....
"عشق" رنگ شکوفه نیست...
حس ریشه است...


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/٦/٢٠ ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

عصبانی مباش زیرا مرد عصبانی مانند آتش است که در بیشه برافروزد و تر و خشک را با هم بسوزاند.


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/٦/۱۸ ۸:٥٤ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

چو بر روی زمین باشی توانایی غنیمت دان
که دوران ناتوانی ها بسی زیر زمین دارد
بلاگردان جان و تن دعال مستمندان است
که بیند خیر از آن خرمن، که ننگ از خوشه چین دارد


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/٦/۱٠ ٢:۱٠ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

حتما لازم نیست شیطان شما را به یک سایت شیطانی وارد کند..

برای او همین که نماز اول وقتتان را پشت یک مانیتور از شما میگیرد کافیست..!!


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/٦/۱٠ ٢:٠٩ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

بانوی شهر من! ...
بعید می دانم مقابل نگاه مردم شهر و میان کوچه و بازار و محله‌هایش
کسی با پوشیدن «ساپورت» در روز رستاخیز نیز «support» شود!!! ...
انتخاب با تو است!!!!


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/٦/۱٠ ٢:٠۱ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

نامه ام تنها یک کلمه بود ...
آن هم :
بیا...
به امضا که رسیدم ...
یاد همان نامه ی معروف کوفیان به امام زمانشان دستانم را بدجور لرزاند !


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/٥/۳۱ ۸:۱٦ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

خداى سبحان طاعت را غنیمت زیرکان قرار داد آنگاه که مردم ناتوان ، کوتاهى کنند.
امام علی (ع)


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/٥/۳٠ ۸:۱٩ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

ﮐﻔﺶ ﻫﺎﻳﺶ ﭘﺎﺭﻩ ﺑــﻮﺩ
ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﻲ ﮐﺸﻴــﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻴــﺮﻭﻥ ﺑــﺮﻭﺩ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﺴﻲ ﻧﻤﻲ ﺑﻴﻨــﺪ
ﮔﻔﺖ ﭼﺮﺍ ﻣﻴﺒﻨﻨــﺪ
ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽ ﮐﺸﻢ
ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺻﺪﻧﻔــﺮ ﻓﻘﻂ ﭼﻨــﺪ ﻧﻔﺮ ﺳﺮﺷﺎﻥ ﺭﺍ
ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﻮﺱ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﻤﻴﮑﻨﻨــﺪ
ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺵ ﮐﺴﻲ ﻧﻤﻴﺒﻴﻨــﺪ
ﺁﻥ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﻫﻢ ﺍﻧﺴﺎﻧﻨــﺪ ﻭ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﭼﺸﻤﺸﺎﻥ
ﺑﻪ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﻱ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺷﺎﻥ ﻫﺴﺖ
ﻣﻴﺪﺍﻧﻨــﺪ ﭼﻪ ﻣﻴﮕﺬﺭﺩ
ﺍﺯ ﺑﺎﺧﺒﺮﺍﻧﻨــﺪ


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/٥/٢۸ ٦:٤٢ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

بهشت از دست آدم رفت، از اون روزی که گندم خورد
 
کسایی که تو این دنیا حساب ما رو پیچیدن
 
عبادت از سر وحشت، واسه عاشق عبادت نیست
پرستش راه تسکینه، پرستیدن تجارت نیست
 
سر آزادگی مردن، ته دلدادگی میشه
یه وقتایی تمام دین همین آزادگی میشه
 
کنار سفره‌ی خالی یه دنیا آرزو چیدن
بفهمن آدمی، یک عمر بهت گندم نشون می‌دن
 
نذار بازی کنن بازم برامون با همین نقشه
خدا هرگز کسایی رو که حق خوردن نمی‌بخشه
 
گمونم یادشون رفته همه یک روز می‌میرن
 
جهان بدجور کوچیکه همه درگیر این دردیم
همه یک روز می‌فهمن چه جوری زندگی کردیم؟
بر گرفته از وبلاگ:http://soheylah.persianblog.ir/

†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/٥/٢٤ ٩:٢٩ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

نصف جذابیت دخترا به ترسو بودنشونه
دختری که سوسک بکشه به درد زندگی نمیخوره !


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/٥/٢٤ ٧:٤٥ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

زندگی کوتاه است و پایان آن نامعلومـ...


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/٥/۱٩ ۸:٠۱ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

از لغــزش جــوانمــردان درگــذریــد ، زیــرا جــوانمــردی نــمی لغــزد جــز آنکــه دســت خــدا او را بلنــد مــرتبــه مــی ســازد .


†ɢα'§ : نهج البلاغه, امیر خان نوشت
۱۳٩٢/٥/۱٧ ٢:٠٠ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

وقتی خوشحال هستی قول نده
وقتی عصبانی هستی جواب نده
وقتی ناراحت هستی تصمیم نگیر.


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/٥/۱٥ ٦:٢۳ ‎ق.ظ |- -| نظرات ()

هوای عشق، بد شد، کی می آیی؟
هزاران جمعه سر شد، کی می آیی؟
به جرم این همه چشم انتظاری
دلم، حبس ابد شد، کی می آیی؟

"اللهم عجل لولیک الفرج"


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/٥/۱٥ ٦:٢٢ ‎ق.ظ |- -| نظرات ()

خدایا به امید خودت نه بنده های بی خودت !!


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/٥/۱٥ ٦:٢۱ ‎ق.ظ |- -| نظرات ()

ﺯﻥ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻋﻘﺪ ﻣﺮﺩ ﺯﺍﻫﺪ ﻭ ﻣﻮﻣﻨﯽ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ.

ﻣﺮﺩ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻗﺎﻧﻊ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﻥ ﺗﺤﻤﻞ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﺯﯾﺴﺘﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺖ.

ﺭﻭﺯﯼ ﺗﺎﺏ ﻭ ﺗﻮﺍﻥ ﺯﻥ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ:

ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ،

ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺮﺯﻥ ﻣﯽﺭﻭﻡ ﺗﺎ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺯﻧﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﻭ
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ،

ﻣﻦ ﺯﺭ ﻭ ﺯﯾﻮﺭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ !

ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻭﺑﻪ ﺯﻥ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ:

ﺑﺮﻭ ﻫﺮ ﺟﺎ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ! ﺯﻥ ﺑﺎ ﻧﺎ ﺑﺎﻭﺭﯼ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ،

ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺯﯾﺒﻨﺪﻩ!

ﻏﺮﻭﺏ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ .

ﻣﺮﺩ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﮔﻔﺖ: ﺧﻮﺏ ! ﺷﻬﺮ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ ﺑﻮﺩ؟ ﺭﻓﺘﯽ؟ﮔﺸﺘﯽ؟

ﭼﻪ ﺳﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻣﺮﺩﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩﻧﮑﺮﺩ .

ﺯﻥ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ؟
ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻭ ﻧﯿﺰ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﭘﺴﺮﮐﯽﭼﺎﺩﺭﺕ ﺭﺍ ﮐﺸﯿﺪ!

ﺯﻥ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ : ﻣﮕﺮﻣﺮﺍ ﺗﻌﻘﯿﺐ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ؟

ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﻧﮕﺎه ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:

ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮ ﺳﻌﯽ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﻪﻧﺎﻣﻮﺱ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﯿﺎﻧﺪﺍﺯﻡ، ﻣﮕﺮ ﯾﮑﺒﺎﺭ؛

ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﭼﺎﺩﺭ ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﺸﯿﺪﻡ...


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/٥/۱۳ ۳:٠۱ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

این منم، بیدار، از هول گناه / مى کنم، بر آسمان شب، نگاه
این منم، از راه دور افتاده اى / رایگان، عمر خود از کف داده اى
این منم، در دستِ غفلت ها اسیر / اى خداى مهربان، دستم بگیر


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/٥/٧ ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ |- -| نظرات ()

من امشب دستها رابرده ام بالا
سپردم دل به آن والاو از عمق وجود خود خدایم را صدا کردم
نمیدانم چه میخواهی
ولی امشب برای تو 
برای رفع غمهایت
برای قلب زیبایت
برای آرزوهایت
بدرگاهش دعا کردم و میدانم خــــــــــــــدا از آرزوهایت خبر داردو در قلبم یقین دارم دعاهایم اثر دارد

 

التماس دعا


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/٥/٦ ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ |- -| نظرات ()

خدایا در این شبهای قدر که دستم به آسمانت نمیرسد اما تو که دستت

به زمین میرسد,عزت عزیزانم را تا عرش کبریایی خود "بلند کن".


الهی آمین


†ɢα'§ : امیر خان نوشت, شب قدر
۱۳٩٢/٥/٦ ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ |- -| نظرات ()

ﮐـﺎﺵ ﺭﻭﺯی ﺑﻨﻮﯾﺴﻨـﺪ ﺑﻪ ﺑﻘﯿــﻊ
" ﯾـﮏ ﻓﺮﺍﺧﻮﺍﻥ ﮐﻤـﮏ ، ﻃـﺮﺡ ﺍﺣـﺪﺍﺙ ﺿﺮﯾﺢ "
ﮐـﺎﺵ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻨﻮﯾﺴﻨـﺪ ﺑﻪ ﺑﻘﯿــﻊ
" ﺟـآﯾـﺰﻩ ، ﻓﺮﺷـﭽـﯿـﺎﻥ ، یـک ﻗﻄﻌـﻪ ﻋﻘﯿﻖ ! "
ﮐـﺎﺵ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻨﻮﯾﺴﻨـﺪ ﺑﻪ ﺑﻘﯿــﻊ
" ﮐـآﺭﮔـﺮﺍﻥ ﻣﺸﻐﻮﻟﻨــﺪ ، ﮐـﺎﺭ ﺍﺣـﺪﺍﺙ ﺿﺮﯾـﺢ "
ﮐـﺎﺵ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻨﻮﯾﺴﻨـﺪ ﺑﻪ ﺑﻘﯿــﻊ
" ﭼـﻨـﺪ ﺭﻭﺯ ﻣﺎﻧـﺪﻩ ﺑﻪ ﺍﺗـﻤﺎﻡ ﺿﺮﯾـﺢ "
ﮐـﺎﺵ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻨﻮﯾﺴﻨـﺪ ﺑﻪ ﺑﻘﯿــﻊ
" ﻣـﻬـﺪﯼ ﻓـﺎﻃـﻤـﻪ -ﻋﺞ- ﺁﯾـﺪ ﺑـﻪ ﺗﻤـﺎﺷـﺎﯼ ﺿـﺮﯾـﺢ "
ﮐـﺎﺵ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻨﻮﯾﺴﻨـﺪ ﺑﻪ ﺑﻘﯿــﻊ
" ﻋـﯿـﺪ ﺍﻣﺴـﺎﻝ ، ﻧﻤـﺎﺯ ، ﺻﺤـﻦ ﻋﺘﯿـﻖ "
ﮐـﺎﺵ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻨﻮﯾﺴﻨﺪ ﺑﻪ ﺑﻘﯿــﻊ
" ﻓــﻠــﺶ ﺭﺍﻫـﻨـﻤـﺎ ، ﻣـﺮﻗـﺪ ﺯﻫـﺮﺍﯼ ﺷـﻔـﯿـﻊ " ..........


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/٤/٢۳ ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

من به زخم کسی نمک نزدم

به کسی تا کنون کلک نزدم

من همینم که میبینی

هیچگاه به چهره صورتک نزدم

من مسیح همیشه مصلوبم

گر کتک خورده ام کتک نزدم

باعث اضطراب گل نشدم

سنگ بر بال شاپرک نزدم

پس چرا بر دلم نمک زده اند

من که بر زخم کسی نمک نزدم


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/٤/۱۱ ۱:۱٩ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

آمدنت چون رستاخیز، عدل گستر است
و چون سپیده صبح، نوید آغازی دوباره برای همه خوبی هاست
میلاد مهدی موعود مبارک باد


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/٤/٢ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/۳/۳٠ ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

ﻟﻌﻨﺖ ﺑﻪ ﺍﻭﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺎﺻﻞ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩﻡ به او ، ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ یک ﻗﺮﺹ ﺳﺮﺩﺭﺩ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺳﺮﮐﺸﯿﺪﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﺁﺧﺮ ﺷﺒﻢ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ !


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/۳/٢۸ ٦:۳٥ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

عشق یعنی اشک توبه در قنوت

خواندنش با نام غفار الذنوب

عشق یعنی چشمها هم در رکوع

شرمگین از نام ستار العیوب

عشق یعنی سر سجود و دل سجود

ذکر یا رب یا رب از عمق وجود . . .


†ɢα'§ : عشق فقط خدا, امیر خان نوشت
۱۳٩٢/۳/٢۱ ۱:٠۱ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

        


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/۳/۱٧ ۱:۳٥ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

از خداوند نیرو خواستم ضعیفم آفرید که تواضع بندگی را بیاموزم.

از او سلامتی خواستم که کارهای بزرگ انجام دهم ناتوانم آفرید که کارهای
بهتری انجام دهم.
از او ثروت خواستم که سعادتمند شوم فقرم بخشید که عاقل باشم.
از او قدرت خواستم که ستایش دیگران را به دست آورم شکستم بخشید که بدانم
پیوسته نیازمند اویم.
از او همه چیز خواستم که از زندگی لذت ببرمآنچه خواستم به من نداد.
آنچه بدان امید داشتم به من بخشید و دعاهای نگفته ام مستجاب شدند و آنها
این بودند :
من هستم در میان انسانها و غرق در نعمات پروردگار...

خدا جون دستت مرسیـ...


†ɢα'§ : عشق فقط خدا, امیر خان نوشت
۱۳٩٢/۳/۱٦ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

دیشب قبل از خواب لپ تابم رو خاموش نکردم و صب قبل از بیدار شدن داشتم خواب میدیدم خدا باهام قهر کرده ؛ وقتی بیدار شدم دیدم، دو زانو نشسته پشت لپ تابم و خیره شده به بکگراندش ؛ یه لبخند تلخی هم گوشه لباش بود.


†ɢα'§ : عشق فقط خدا, امیر خان نوشت
۱۳٩٢/۳/۱٥ ٩:٠٠ ‎ق.ظ |- -| نظرات ()

سلام.امیرخان هستم.کافه چی میزهای دو نفره ای که شما تک نفره سر میزتون مینشینید.اولین پست بنده تقدیر و تشکر از حسن اعتماد مدیر وبلاگه.امیدوارم از مطالب بنده استفاده ببرید.

بسم الله الرحمن الرحیم.


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/۳/۱٥ ٦:۳٦ ‎ق.ظ |- -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§