از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes
در عالم رازیست که جز به بهای خون فاش نمی شود...

†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩۳/۱۱/٢ ۸:٥٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

 

شهید محمد علی جهان آرا، در سال 1333 در خانواده تهی دست، ولی با ایمان دیده به جهان گشود. او هم چون سایر اعضای خانواده خویش، عشق فراوانی به خاندان عصمت و طهارت داشت. جهان آرا از 15 سالگی به صف مبارزه بر ضد طاغوت پیوست و در سال 1349، به عضویت گروه حزب اللّه خرمشهر درآمد و پا به پای افراد این گروه، تلاش وسیعی را در براندازی رژیم پهلوی آغاز کرد. او هیچ گاه از مبارزه بر ضد نظام ستم شاهی غفلت نکرد و تا پیروزی انقلاب اسلامی، بر این کار تأکید فراوان داشت.

دوران جوانی شهید جهان آرا، هم زمان با حکومت پهلوی و همراه با رنج و محنت بود. مشاهده اوضاع نابسامان کشور، مخالفت صریح رژیم تحت سلطه آمریکا با روحانیان مبارز، محدود کردن مجاهدان مسلمان، ترغیب مردم به بی دینی و فساد، گسترش بی بند و باری و...، موجب شد که او به صف مبارزان مسلمان بپیوندد و بر ضد رژیم قیام کند. بر همین اساس بود که به صف حزب اللّه خرمشهر پیوست و علیه رژیم لب به اعتراض گشود. پس از مدتی فعالیتْ  ساواک  وی و یارانش را شناسایی کرده و به زندان افکند، ولی شکنجه و زندانْ  هیچ گاه وی را از مبارزه و قیام بر ضد رژیم و جان فشانی در راه آرمان های مقدس امام خمینی رحمه الله باز نداشت.

شهید جهان آرا، از جمله مجاهدانی بود که در به ثمر رساندن انقلاب اسلامی سهم عمده ای داشت. او نجات مردم مسلمان ایران و استقرار احکام خدا را، در سرنگونی رژیم تحت سلطه استکبار می دانست، از این رو پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، در تحقق آرمان های والای امام خمینی رحمه الله از هیچ کوششی دریغ نکرده، و مصمم و استوار با رژیم شاه مبارزه کرد. با پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن سال 1357، آرزوی دیرینه شهید جهان آرا به تحقق پیوست و ایشان شادمان از پیروزی انقلاب اسلامی، کوشش بی وقفه ای را در راه حراست از دستاوردهای انقلاب آغاز کرد


†ɢα'§ : به یاد شهدا

ℭoη†iηuê
۱۳٩۳/٢/۱٧ ۱:٥۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

محل تولد:اردبیل
محل شهادت:اردبیل
تاریخ شهادت:9/10/57

قسمتی از زندگینامه شهید:
شهید،سال 1338 در اردبیل بدنیا آمد. سال آخر دبیرستان درس می خواند، که با آغاز قیام مردم قم،برنامه ها وهدف زندگی او ترسیم شد واین انتخابی بود آگاهانه. در ایجاد تظاهرات واعتصابات زمان انقلابب فردی کوشا بود. جلادان رژیم در انتظار فرصتی برای شهادت رساندن او بودند. تا اینکه در نیمه شب 27 ماه رمضان 1357 مورد هدف گلوله ناجوانمردان سیه دل قرار گرفت، شهادت او حرکتی بود برای امت شهید پرور امام در اردبیل.


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/۱۱/٢٥ ۱:٤٩ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

محل تولد: روستای مارللو
محل شهادت: اردبیل
تاریخ شهادت: 9/10/1357

قسمتی از زندگینامه شهید
شهید به سال 1324،در یک خانواده مذهبی بدنیا آمد،آغاز انقلاب اسلامی ایران در پخش اعلامیه های صادره از طرف امام امت وروحانیت مبارز فعالیت واینکار را یک تکلیف شرعی وجدانی می دانست،او همواره آرزوی آمدن امام به ایران را داشت .شهید در تاریخ 9/10/57 عده ای از جوانان شرکت کننده در تظاهرات را که مورد تعقیب مزدوران شاهی بودند مخفی کرد گلوله خصم وکینه مزدوران شاه اورا بشهادت میرساند وگلی دیگر به گلستان انقلاب اسلامی اضافه میشود.


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/۱۱/٢٤ ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

محل تولد: روستای شیخ احمد
محل شهادت: اردبیل
تاریخ شهادت: 9/10/1357

قسمتی از زندگینامه شهید
شهید به سال 1335،در یک خانواده کارگری در قریه شیخ احمد از توابع اردبیل بدنیا آمد.پس از اخذ دیپلم برای ادامه تحصیل وارد دانشسرای تربیت معلم شد،بیشتر اوقات خود را به مطالعه کتب مذهبی می پرداخت.در اغاز شکوفائی انقلاب اسلامی، پیامها وسخنرانیهای امام امت را تکثیر وپخش ودر تظاهرات شرکت میکرد،شهید درنهم دیماه 57 در تظاهرات خونین میدان قیام اردبیل موردهدف گلوله مزدوران شاهی قرار گرفت وبه درجه رفیع شهادت نائل آمد.


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/۱۱/٢٤ ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

محل تولد: اردبیل
محل شهادت: اردبیل
تاریخ شهادت: 9/ 10/ 57

(قسمتی از زندگی نامه شهید)
شهید به سال 1346 در یک خانواده متدین در اردبیل بدنیا آمد. همان اوان کودکی در بجا آوردن فرایض دینی کوشا بود، با اوج گرفتن انقلاب اسلامی ایران به همراه سایر برادران مبارز و متعهد در اغلب فعالیتهای انقلابی و محافل مذهبی شرکت می نمود و سرانجام تاریخ9/10/57 در حالی که طنین الله اکبرش به گوش می رسید هدف گلوله دژخیمان پهلوی قرار گرفت و به شهادت رسید.


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/۱۱/٢٤ ۱:٤٧ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

محل تولد: اردبیل
محل شهادت: بابلسر
تاریخ شهادت: 9/10/57

(قسمتی از زندگی نامه شهید)
شهید، سال1333 در اردبیل بدنیا امد، در سال 53 به دانشگاه بابلسر که امروز به یاد او نامگذاری شده در رشته اقتصاد مشغول تحصیل گردید. او در دانشگاه، اسوه اخلاق و تقوی بود و رهبری اکثر دانشجویان را علیه رژیم جلاد پهلوی بر عهده داشت. وی در ماه رمضان 56 یکبار در مسجد قبا تهران توسط ساواک دستگیر و تحت شکنجه قرار گرفت، بعد از آزادی باز هم به مبارزات خود ادامه داد تا در تظاهرات دانشجویان بابلسر که رهبری آنرا بر عهده داشت دستگیر و زیر ضربات باتون و لگد و خونریزی، جان به جان آفرین تسلیم و به شهادت رسید.


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/۱۱/٢٤ ۱:٢۱ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

تاریخ تولد :1328
نام پدر :عباس
تاریخ شهادت : 22/بهمن/1357
محل تولد :اصفهان /نطنز
طول مدت حیات :29
محل شهادت :پادگان عشرت آباد
مزار شهید :بهشت زهرا (س)

حسین آقابابایی فرزند عباس در سال 1328 با ولادت خود، شهر نطنز (استان اصفهان) را شور و حالی دیگر بخشید وی پس از پشت سر نهادن دوران طفولیت وارد مدرسه شد و تا پایان دوره ابتدایی درس خواند، پس از آن به شغل آزاد روی آورد حسین جوانی درستکردار و مذهبی بود و نمازهایش را اکثراً به جماعت و در مسجد می‌خواند وقتی انقلاب آغاز شد با سرافرازی و از صمیم دل به آن پیوست و با تکثیر و پخش اعلامیه‌های امام امت (ره) و برپایی تظاهرات مبارزه خود را وسعت بخشید.سرانجام پس از تمامی این تلاشها در تاریخ 22/11/1357 مقابل پادگان ولی عصر (عج) تیر دژخیمان رژیم به او اصابت کرده و در سن 29 سالگی به مقام والای شهادت نائل آمد. مزار این شهید گلگون کفن در بهشت زهرا (س) قرار
منبع:کتاب یادنامه


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/۱۱/٢٤ ۱:۱٠ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دست راست؛؛پای چپ؛؛جمجمه ی خرد شده؛؛پوتین؛؛کلاشینکف ...

این یک دستور نظامی نیست ...

یک داستان ِ کوتاه هم نیست ...

یک داستان ِ بلند است ....که روی مین رفته است ...

و از سربازهایش همین ها روی زمین مانده :

دست راست؛؛پای چپ؛؛جمجمه ی خرد شده؛؛پوتین؛؛کلاشینکف ...


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/۱۱/٢۱ ٥:۱٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

خون شهید؛؛جاذبه‌ی خاک را خواهد شکست؛؛

و ظلمت را خواهد درید؛؛

و معبری از نور خواهد گشود؛؛

و روحش را از آن، به سفری خواهد برد که برای پیمودن آن؛؛هیچ راهی جز شهادت وجود ندارد.

*شهید سید مرتضی آوینی


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/۱۱/٢۱ ٥:٠٦ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

تاریخ تولد :1329
نام پدر :احمد
تاریخ شهادت : 23/آذر/1353
محل تولد :تهران /تهران
طول مدت حیات :24
محل شهادت :بیمارستان
مزار شهید :بهشت زهرا (س)

در سال 1329 محمدحسین آشوری در تهران قدم به عرصه هستی نهاد، شیرینی ایام کودکی محمدحسین با مشکلات مالی خانواده در هم آمیخت اما این شرایط او را برای آینده مهیاتر نمود. با این وجود آشوری به تحصیل پرداخت و پس از پایان دوره دبیرستان دوارد دانشگاه گردید و دررشته ادبیات و علوم انسانی پذیرفته شد. اما روح عطشناک او در پی چشمه‌ای بود که زلالی وحی را به وی بیاموزد و طریق زندگی را برایش روشن نماید لذا دروس حوزی را به همراه درسهای دانشگاه مطالعه نمود و فعالیت‌های سیاسی خود را در حوزه ادامه داد. سرانجام عوامل رژیم طاغوت او را دستگیر نموده و تحت شکنجه‌های سختی قرار دادند، و سپس پیکر نیمه‌جان محمدحسین را به خانواده تحویل دادند، اما او در 23/9/1353 و در سن 24 سالگی در بیمارستان به شهادت رسید،‌ و در بهشت‌زهرا (س) به خاک سپرده شد.


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/۱۱/۱٩ ٢:٢٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

تاریخ تولد :1338
نام پدر :حسین
تاریخ شهادت : 17/شهریور/1357
محل تولد :تهران /تهران
طول مدت حیات :19
محل شهادت :میدان شهدا
مزار شهید :بهشت زهرا (س)
رضا در سال 1338 در تهران در میان خانواده‌ای محروم اما معتقد تولد یافت، دوران کودکی را با شادی توأم با سختی پشت سر نهاد و با پشتکار بر مشکلات فائق آمد، سپس او در حالیکه کار می‌کرد، به تحصیل پرداخت و تا اول راهنمایی درس خواند، رضا از ظلم حاکم بر جامعه ناراضی بود و در پی فرصتی بود تا به مبارزه با طاغوتیان بپردازد.اندیشه و افکار امام خمینی او را تحت تأثیر قرار داد و باعث شد که در این راه از هیچ کوششی فروگذاری ننماید، آسوده که به عنوان کارمند در تأمین مخارج خانواده تلاش می‌کرد در کلیه تظاهرات‌ها حضور داشت، سرانجام رضا آسوده در روز هفدهم شهریورماه سال 1357 در حالیکه دست پدر و مادرش را بوسیده و از آنان حلالیت طلبیده بود، به سیل خروشان مبارزان پیوست و بر اثر اصابت گلوله در سن 19 سالگی در میدان شهدا به شهادت رسید و در بهشت‌زهرا مدفون گشت.
منبع:کتاب یادنامه شهیدان


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/۱۱/۱٩ ٢:۱٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

تاریخ تولد :1338
نام پدر :موسی
تاریخ شهادت : 22/بهمن/1357
محل تولد :تهران /شمیران
طول مدت حیات :19
محل شهادت :پاسگاه دولت‌آباد تهران
مزار شهید :بهشت زهرا (س)

رضا در سال 1338 در شهرستان شمیران استان تهران دیده به جهان گشود. دوران کودکی را با شوری وصف ناشدنی سپری کرد، و تحصیلاتش را تا اخذ مدرک سیکل ادامه داد. سپس در یک مغازه الکتریکی مشغول به کار شد. با اغاز دوره جوانی به خدمت سربازی رفت و به گارد ویژه شاهنشاهی راه یافت. زمانیکه امام خمینی (ره) بر علیه شاه قیام نمود، به یاری ایشان شتافت. با شنیدن فرمان تاریخی امام (ره) مبنی بر ترک پادگانها از خدمت فرار کرد. او در روز پیروزی انقلاب برای تصرف پاسگاه «دولت آباد» به یاری مردم شتافت و در تاریخ 22/11/1357 توسط مأموران در سن 19 سالگی به شهادت رسید. مزار پاک او در بهشت زهرا (س) قرار دارد.
منبع:کتاب یادنامه شهدای تا بهمن 57


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/۱۱/۱٩ ٢:۱٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

تاریخ تولد :1331
نام پدر :اسفندیار
تاریخ شهادت : 17/شهریور/1357
محل تولد :تهران /تهران /-
طول مدت حیات :26
محل شهادت :میدان شهدا
مزار شهید :بهشت‌زهرا (س)‌

در سال 1331 شهرزاد در تهران قدم به عرصه هستی نهاد.پس از طی دوران کودکی به تحصیل پرداخت و تا اخذ مدرک لیسانس به تحصیل ادامه داد.وی آنگاه به کار روی آورد و در یک شرکت استخدام گردید.پس از شروع نهضت انقلاب اسلامی به مبارزین مسلمین پیوست و در صحنه‌های خطرخیز شرکت نمود. سرانجام در روز هفدهم شهریور ماه سال 1357 در سن 26 سالگی در میدان شهدا هدف گلوله مزدوران رژیم قرار گرفت و به شهادت رسید پیکر پاکش را در بهشت‌زهرا به خاک سپردند.از او یک فرزند به یادگار ماند.


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/۱۱/۱٩ ٢:٠٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

تاریخ تولد :1334
نام پدر :رجب
تاریخ شهادت : 22/بهمن/1357
محل تولد :تهران /تهران
طول مدت حیات :23
محل شهادت :عشرت آباد
مزار شهید :بهشت زهرا (س)

جواد آردانی فرزند رجب در سال 1334 در تهران متولد شد.کودکی را پای به پای همسالان خود طی کرد و تحصیلات خود را تا سال دوم دبیرستان ادامه داد سپس شغل آزاد را برگزید، با آغاز انقلاب اسلامی شجاعانه به مردم پیوست و در راه هدف و اعتقادش مجاهدت نمود و در راهپیمایی‌ها شورآفرینی کرد.بالاخره در تاریخ 22/11/1357 در جریان تصرف پادگان عشرت‌آباد گلوله مزدوران به او اصابت کرد و در سن 23 سالگی خونین بال به آسمان پر کشید مزار پاک او در بهشت زهرا (س) قرار دارد.
منبع:کتاب یادنامه


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/۱۱/۱٩ ٢:٠٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

تاریخ تولد :1333
نام پدر :غلامحسین
تاریخ شهادت : 22/بهمن/1357
محل تولد :تهران /تهران
طول مدت حیات :24
محل شهادت :پادگان جی
مزار شهید :بهشت‌زهرا(س)

شاهپور در سال 1333 در تهران متولد شد، و در سایه زحمات پدری مهربان همچون غلامحسین پرورش یافت، او پس از اخذ مدرک دیپلم به خدمت سربازی رفت، و بعد از آن به عنوان تعمیرکار وسایل برقی مشغول به کار شد تدین و ایثار آذرفر او را به صحنه انقلاب کشاند، و در صف سربازان روح‌الله (ره) قرار داد، مطالعه کتاب‌های مختلف نیز بر اطلاعات سیاسی او افزود، وی در تاریخ 22/11/1357 برای تصرف مراکز دولتی به پادگان جی رفت و توسط مأموران رژیم سلطنتی در سن 24 سالگی به شهادت رسید، پیکر پاک او را در بهشت‌زهرا (س) به خاک سپردند.

منبع:کتاب یادنامه


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/۱۱/۱۸ ۱:٠۸ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

تاریخ تولد :1341
نام پدر :بالااوغلان
تاریخ شهادت : 22/بهمن/1357
محل تولد :تهران /تهران

محل شهادت :پادگان شاهپور (وحدت اسلامی)
مزار شهید :بهشت‌زهرا

حسن فرزند بالااوغلان در سال 1341 در تهران قدم به عرصه گیتی نهاد و در سایه حمایت‌های بی‌دریغ خانواده تا سال سوم راهنمایی به تحصیل پرداخت، سپس در کارخانه روغن نباتی به عنوان کارگر استخدام شد اخلاق حسنه او و ایمان خالصانه‌اش به خداوند متعال او را در میان دوستان و آشنایان ممتاز ساخت، وی در کلاس‌های قرآن شرکت می‌نمود و علاقه خاصی به امام خمینی (ره) داشت، و همیشه می‌گفت:«من قربانی راه امام خمینی (ره) خواهم شد، حسن سرانجام در روز پیروزی انقلاب در تاریخ 22/11/1357 در سن 16 سالگی هنگام تصرف پادگان شاهپور به جمع آسمانیان پیوست. مزار پاک او در بهشت‌زهرا قرار دارد.
منبع:کتاب یادنامه


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/۱۱/۱۸ ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

تاریخ تولد :1308
نام پدر :زینل
تاریخ شهادت : 26/آذر/1357
محل تولد :قزوین /آوج
طول مدت حیات :49
محل شهادت :بیمارستان

عبدالله در سال 1308 درروستایی از توابع آوج استان قزوین دیده به جهان گشود، دوران کودکی را در محیط پاک و بی‌آلایش روستا گذراند و با تربیت اسلامی آشنا شد و از سواد قرآنی بهره‌مند گردید. عبدالله که جوانی پرشور بود و کشاورزی می‌کرد و با ظلم و بیداد مخالف بود، و بارها با ارباب ده که فرد ستمکاری شمرده می‌شد، به مخالفت برخاسته بود، مدتی بعد در پرتو روشنگریهای امام خمینی مبارزه با ظلم را جهت داد، او در 15 خردادماه سال 1342 حضور پرشوری داشت و در اجتماعات اعتراض‌آمیز مردمی شرکت می‌کرد، اعلامیه‌ها و پیامهای امام را با دقت می‌خواند و در بین دیگر افراد توزیع می‌کرد، او به نماز اول وقت پایبند بود، و هیچ کاری را بر آن مقدم نمی‌دانست، تا اینکه در روز 9/9/1357 در بیمارستان و در 49 سالگی به شهادت رسید.

منبع:کتاب یادنامه شهیدان


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/۱۱/۱۸ ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

تاریخ تولد :1329
نام پدر :علی اکبر
تاریخ شهادت : 21/بهمن/1357
محل تولد :خراسان /نیشابور
طول مدت حیات :28
محل شهادت :پادگان نیروی هوایی

مزار شهید :بهشت‌زهرا (س)

محمدتقی در سال 1329 در شهر نیشابور دیده به جهان گشود پس از دوران کودکی به تحصیل پرداخت و تا سال پنجم ابتدائی درس خواند وی سپس حرفه چاپ را برگزید و در یک چاپخانه مشغول به کار شد.او به شغلش علاقه داشت و در این زمینه از مهارت خوبی برخوردار شده بود. پس از شروع انقلاب نسبت به انجام امور چاپی از هیچ کوششی فروگذاری نمی‌کرد. محمدتقی پس از 28 سال تلاش در روز 21/11/1357 در حالیکه میکوشید مقداری مهمات را که به دست آورده برای مبارزه با عمال رژیم به کار گیرد در پادگان نیروی هوایی هدف گلوله واقع شد و به لقاء محبوب شتافت پیکر مطهر وی در بهشت‌زهرا (س)‌به خاک سپرده شد.
منبع:کتاب یادنامه


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/۱۱/۱۸ ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

«حسین انجم شعاع» از شهدای استان کرمان در دوران دفاع مقدس است و آنچه در زیر می‌خوانید خاطره‌ای از زبان مادر این شهید است.

به گزارش ایسنا در این خاطره آمده است: برای زیارت شهداء به گلزار شهداء رفتم. بر سر قبر شهید «حسین انجم شعاع» که نزدیک شهید علی شفیعی و در همسایگی شهید عبد المهدی مغفوری قرار دارد، نشستم و فاتحه‌ای خواندم. مادر شهید شفیعی هم حضور داشت. به من گفت: می‌بینی که مزار شهید مغفوری چقدر شلوغ است؟

اول احساس کردم که می‌خواهد از این بابت گلایه کند و بگوید که چرا قبر فرزند من این قدر شلوغ نیست. اما او در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: یک روز که این جا نشسته بودم، نوه‌ام نزد من آمد و گفت: می‌گویند شهید مغفوری حاجت‌ها را برآورده می‌کند. به شوخی گفتم: تو برو حاجتی طلب کن، اگر برآورده شد، من ۵۰۰ هزار تومان اینجا خرج می‌کنم.

همان شب، حسین شهیدم( انجم‌شعاع) را در خواب دیدم. من هیچ وقت خوابش را ندیده بودم. اما آن شب و در حالی که بسیار ناراحت بود به خوابم آمد. زانوهایش را در بغل گرفته و سر بر زانو نهاده بود و حتی به من نگاه نمی کرد. به او گفتم حسین جان چرا ناراحتی؟ چرا قهر کردی؟

گفت: مادر! دیگر در مورد شهید مغفوری اینگونه سخن نگو. از خواب بیدار شدم و با خود گفتم من که به شوخی این حرف را زده بودم اما از آن به بعد بیش از پیش به زنده بودن شهداء و کرامت شهید مغفوری ایمان آوردم.


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/۱۱/۱٤ ۳:۳٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

 

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، «رضا دولت آبادی»، از بسیجیان سال های دفاع مقدس، درباره ی عکسی که می بینید،چنین روایت می کند:
 «این جا خسروآبادِ آبادان است، کنار ما یک نهر فرعی وجود داشت که عرب های محلی و دیگر اهالی جنوب، از آب آن برای آب یاری نخلستان ها استفاده می کردند. در  همین آب ها تمرین می کردیم.
 اواخر آذرماه 1365 بود و علی رغم سردی هوا، به دلیل رعایت مسائل حفاظت اطلاعات، مجبور بودیم شب ها برای آموزش به آب بزنیم. ساعت 9 شب که می شد، بچه ها لباس غواصی پوشیده و وارد آب می شدند. دندان هایمان از سرما قفل می شد. 3 تا 4 دقیقه طول می کشید تا دمای بدن بچه ها با آب، یک نواخت شود که کمتر احساس سرما  کنیم. بعد عرض اروند رود را شنا می کردیم و وقتی بر می گشتیم نزدیک به ساعت 12 شب بود که پس از تعویض لباس ها، حدود 2 ساعتی می خوابیدیم و ساعت 4 صبح برای نماز بیدار می شدیم. بعد از نماز و صبحگاه هم بچه ها مشغول نظافت می شدند. آن روز ، خار و خاشاک هایی را که در جریان نظافت جمع آوری کرده بودیم ، آتش زدیم که همان موقع ، آقای افشار این عکس را از ما گرفت.
 حدودا 6 روز قبل از عملیات کربلای 4 بود. بعد همه پشت یک خودرو سوار شده و حدود 7 تا 8 ساعت طول کشید تا به خرمشهر رسیدیم، چند شبی را هم در خرمشهر بودیم که عملیات آغاز شد. عملیات عجیبی بود. در مجموع 14 نفر از بسیجی های داخل این عکس در کربلای 4 به شهادت رسیدند. اسم های همه شان به خاطرم نمانده، اما شهیدان «ابراهیم کرمی شنستقی»، «علی جاوید مهر»، «محسن امامقلی»، «علی رضاآتشگران»، «حسین عبادی»، «علی میرزا ترابی کلیشمی»، « زرین آبادی» و «شاهپور عبدی» را در این عکس به یاد می آورم.»

روحمان با یادشان شاد


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/۱۱/۱٤ ۳:٢٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

 

دیروز ازهرچه بودگذشتیم
 امروزازهرچه بودیم، گذشتیم

 آنجاپشت خاکریزبودیم واینجادرپناه میز

 دیروزدنبال گمنامی بودیم و امروزمواظبیم ناممان گم نشود

 جبهه بوی ایمان میداد و اینجا ایمانمان بومیدهد

 آنجا درب اتاقمان مینوشتیم یا حسین فرماندهی از آن توست
 الان مینویسیم بدون هماهنگی واردنشوید

 الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم
 بصیرمان کن تا ازمسیربرنگردیم
 آزاد(رها) مان کن تا اسیرنگردیم


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/۱۱/۱٤ ۳:۱٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

 

می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن...
 حس عجیبی داشت، انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست!
 اضطراب داشت که چجوری با مادر خداحافظی کنه...
 با خودش می گفت: «یعنی الان چی می خواد بگه، من که طاقت ندارم بشنوم...»
 فکر می کرد الان قراره بشنوه که پسرم زود برگرد! من رو تنها نذار و زود به زود بهم زنگ بزن و...
 بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو، دست مادر رو بوسید و از زیر قرآن ردش کرد...
 منتظر شنیدن شد که یه دفعه مادر گفت:
 «خداحافظ پسرم، سلام من رو به حضرت زهرا(س) برسون»


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/۱۱/۱٤ ۳:۱۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

آن چه خواهید خواند، آخرین وصیت نامه ی «فرمانده ی عملبات نیروی قدس» است که پیش از حرکت به قلب اروپا، به رشته ی تحریر درآمده است.

 

 

شهید«حاج اکبر آقابابایی»


†ɢα'§ : به یاد شهدا

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/۱٠/٧ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

 گفتیم چه شد یاد شهیدان!؟ گفتند...

  یک کوچه به نامشان نکردیم مگر!؟

این هم سندش


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/٢/٢۸ ٢:۱٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

خدایا پستی و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند .


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/٢/٢٥ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

جاذبه در حد امکان، دافعه در حد ضرورت
طلوع طلاییه دیگر طلایی نخواهد شد و سه راهی شهادتش همیشه داغدار شهادت توست و خاک پاکش هم چنان تابوت پیکرت و فضایش هنوز آکنده از ندای یا زهرایت.
ای بی‌مزار! ای که نامت تا ابد در طلاییه در اهتزاز خواهد ماند، به ما بگو چه رازی میان تو و مادرت زهرا (سلام‌الله علیها) است که چنان با یادش می‌زیستی و به نامش نفس می‌کشیدی و مشتاقانه پهلو سپر تیر کردی و خونت جاری شد و ملائک از تو به شگفت آمدند و تو بی‌قبر ماندی و بی‌نشان. هنگام شهادت روزه بودی و زیاد روزه می‌گرفتی. از میان خاطرات رفیقانت خیلی چیزها نصیبم شد. از اخلاق و تواضعت در برابر مردم گرفته تا اخلاص و خلوصت در برابر خدا. نماز شبت و به دل کوه زدن‌هایت، و خادم مسجد بودنت که صبح‌ها زودتر از همه به مسجد می‌رفتی و درب مسجد را به سوی مردم می‌گشودی و شب‌ها دور از چشم همه به نظافت آن می‌پرداختی. هنوز مسجد محل، صدای اذانت را در مناره‌ها به یادگار دارد و تصویر زیبایت بر کاشی‌های مسجد یاد تو را در دلها زنده نگه می‌دارد.
فرازی از نوشته شهید: همیشه سعی کنید جاذبه ما بیشتر از دافعه ما باشد. به قول شهید بهشتی جاذبه در حد امکان و دافعه در حد ضرورت. اختلاف سلیقه‌ها باعث جدایی شما نگردد و همیشه سعی کنید در کارهای خود پیرو ولایت فقیه باشید.


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/٢/٢٥ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

درس عشق ده فصل داره،

یه درسش اینه که عشق یک سکه دو روست،

اگه عاشق شدیم، بنده شدیم، مزد بندگی بهمون می‌دن،

شهدا مزد بندگیشون سه چیز بود،

یکی شهادت، یکی شفاعت، یکی زیارت امام زمانشون،

اینا مزد بندگیه، به سر و صدا، به جیغ و داد، به مدارک دنیوی از این مزدها نمی‌دن، اینا مزد بندگیه، هرکی بندگی کنه از این مزدها بهش می‌دن، هر کی واقعاً فکر می‌کنه که عاشق اهل‌بیته، هر کی فکر می‌کنه که عاشق امام زمونه، هر کی می‌خواد عاشق باشه، هر کی راست می‌گه عاشقه،عشق یک سکه دوروست، دو بعد داره:

یه بعدش حب است و یه بعدش بغض،

عشق بدون بغض عشق نیست، سر خودتونو کلاه نگذارید، عشق هم حب داره و هم بغض داره، هم تولی دارد و هم تبری؛

سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم وحَربٌ لِمَن حارَبَکُم؛

عشقامون اگر اینجوریه که من امام حسین رو دوست دارم ولی چیزهایی که امام حسین دوست نداره رو هم دوست دارم، به عشقمون شک کنیم. خوب این‌که نمی‌شه؛ هر کی راست می‌گه حضرت زهرا رو دوست داره، خیلی چیزها رو حضرت زهرا دوست داره، منم باید دوست داشته باشم، هر کی راست می‌گه امام حسین رو دوست داره خیلی چیزها رو امام حسین دوست نداره، منم باید دوست نداشته باشم،

نمی‌شه آدم محب و عاشق اهل‌بیت باشه، هوس شفاعت داشته باشه، هوس زیارت داشته باشه، هوس شهادت داشته باشه، همه آنچه که شهدا خواستن ما هم بخایم، اما نِرخِشُ بلد نباشه، نرخشُ باید بلد باشی،

الان یکی از اتفاقایی که تو مملکت ما متأسفانه داره میفته و به خدا قسم دانشجویای عزیز، بزرگوارها، زائرهای خوب روز آخر سال شلمچه، مهمونهای شهیدها، یکی از اتفاقهایی که داره میفته و متوجه نیستم، اینه که عشقمون به اهل بیت حب دارد ولی بغض ندارد، هم امام حسین رو دوست داره هم موسیقی که امام حسین دوست نداره، خوب نمی‌شه، این دو تا با هم جمع نمی‌شه، من اگر واقعاً امام حسین رو دوست دارم، واقعاً حضرت فاطمه رو دوست دارم، اون چیزهایی که حضرت فاطمه دوست نداره دوست نداشته باشم،

یه دانشجو از من سؤال کرد، گفت یه سؤال ازتون می‌کنم خواهش می‌کنم قشنگ جوابمو بدید، اون‌طور که من بپذیرم، راجع به موسیقی هم بود، گفتم من اصلاً کار به حکم موسیقی ندارم، کار ندارم که چه قسمی از موسیقی حلاله و چه قسمیش حرام، من فقط یه سؤال ازت می‌کنم، تو اتاق نشستی داری همون قسم حلالش رو گوش می‌دی یا داری موسیقی می‌نوازی، درِ اتاق باز بشه، حضرت زهرا وارد بشه، خاموش می‌کنی یا روشن می‌زاری؟ جواب منو بدید؟ سرتو پایین میندازی یا بالا می‌گیری؟

کاری که تو رو نزد حضرت زهرا شرمندت می‌کنه انجام نده، این علامت عشقه،

بابا دو نفر که همسفر می‌شن به خاطر محبت سفریشون از خیلی چیزها دست برمی‌دارن، امروز تو شلمچه یه لیست کنید به خاطر محبتتون به امام حسین از چیا دست برداشتید؟! به خاطر محبتمون به حضرت فاطمه چیارو عمل کردیم؟ شوخی که نیست که؟! عشق امتحان سختیه!


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/٢/۱٠ ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

کسی که هر روز رو به خورشید بایسته و با او سخن بگه خودش گرم میشه، پخته میشه، ساخته میشه، چرا بعضیا اینقدر خامند؟ چون هیچوقت مقابل خورشید نایستادند، اما به ما یاد دادن، گفتن برید حرم حضرت معصومه بایستید، هی طولش بدید، چرا اینقدر سلام میکنیم؟ السلام علیک یا بنت رسول الله، السلام علیک یا عمة ولیّ الله، السلام علیک یا اُختَ ولیّ الله، السلام علیک یا بنت موسی بن جعفر، آخه آدم وقتی داره گرم میشه دلش نمیخواد صحبتاش تموم بشه، برا اینه که به مزار شهدا می رسیم می ایستیم،السلام علی اولیاء الله، السلام علی اصفیاء الله، السلام علیکم یا انصار دین الله، السلام علیکم یا انصار رسول الله، السلام علیکم یا انصار امیرالمومنین، السلام علیکم یا انصار فاطمة الزهراء، السلام علیکم یا انصار ابی محمدٍالحسن، السلام علیکم یا انصار ابی عبدالله، به خورشید سلام میکنیم با همه‌ی فضائلش، سلام برتابش تو، سلام بر لحظه‌های سوختن تو ، سلام بر آتشفشان وجود تو، سلام بر تو که خودت رو آتش زدی تا تاریکی تمام بشه، سخن گفتن با شهداء سرودن حماسه ی دور است ...


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/٢/۱٠ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

بابا جان سلام

سلامی چندین باره…

نمیدانم این چندمین سلام است، ولی میدانم که جواب سلام واجب است. و می نویسم برای چندمین بار و می دانم که بی پاسخ نمی ماند مثل همیشه. می نویسم برای تمامی آنهایی که مثل تو خواستند که گمنام بمانند…

مى‏شناسمت به خوبی، تو شاید براى آنها که جهت ثواب به مزار شهداء مى‏آیند گمنام باشى، چرا که نامت را برسنگ مزارت ننوشته‏اند، سنگ مزاری که در اثر توجه خاص مسئولین بنیاد شهید و … چندین تکه شده، سنگ قبرت از مرمر سفید نیست، قاب عکس ندارى، هیچ شمعی بر مزارت سو سو نمی زند. حتى همان سنگ قبرت هم مدتهاست که با آبى شستشو نگردیده، ولى من تو را خوب مى‏شناسم ‏خیلى خوب، تو براى من گمنام نیستى، نامت بسیجى است، شهرتت دریا دل و پدرت خمینى …

دیده بودمت. بارها و بارها…

آنگاه که بعد از مناجات شبانه و نماز صبحت با گروهانتان مى‏دویدى، اسلحه بر دوشت سنگینى مى‏کرد اما لبخندت از چهره مظلومت بیرون نمى‏رفت، در آن هنگام که در گوشه ای از چادر، آرام و آهسته گوشه‏اى مى‏گرفتى ،قرآنت را از جیب پیراهنت در مى‏آوردى و شروع به قرائت مى‏کردى. حرکات لبت را مى‏دیدم و اشک هاى متصل چشمت را که بى‏امانت کرده بود.

نیمه شبها بیدار میشدی، فانوس آویخته از میله چادر را بر مى‏داشتى و بیرون مى‏زدى، پوتین‏هایت را که همیشه در جاى مخصوص قرارشان مى‏دادى بى‏سروصدا مى‏پوشیدى و من دیگر تو را نمى‏دیدم، فقط وقتى براى نماز صبح به حسینیه مى‏آمدم چشمانت را خون گرفته بود، اما وقتى سلامت مى‏دادم به رویم مى‏خندیدى بگونه‏اى که انگار نه انگار که مدت هاست با حبیبت خلوت کرده و در دامنش مى‏گریستى.

آنگاه که جمعه‏ها با رفقایت به مرخصى شهرى مى‏رفتى وسایل حمامت را در چفیه سفیدت پیچیده بودى در کنار جاده خاکى کرخه منتظر تویوتا.

آنگاه که کمربندى از اتوبوس دور تا دور اردوگاه به علامت فرا رسیدن کار، دلها را به شوق آورده بود، در میان بچه‏ها نبودى، در دل شیارى تنها در خودت سیر مى‏کردى، تو بودى و صفحه‏اى کاغذ و یک خودکار، تو و صفحه‏اى کاغذ و یک خودکار و … خدا، او مى‏گفت و تو مى‏نوشتى، وصیتنامه.

و آنگاه که در نیمه شب شلمچه یا سحرگاه فاو و یا صلوة ظهر مهران خمپاره‏اى در کنارت نشست تمام وجودت آتش شده بود، درست مثل پروانه‏هاى شعله‏وار از عشق شمع؛ ساکت و آرام بر زمین افتادى و شدى شهید گمنام. پس تو گمنام نیستى، تو گمنام ندیده‏اى بیا تا نشانت دهم .

موجوداتى در این دنیا هستند که همه نامشان در نانشان پیچیده که اگر نانشان را ببرى دیگر کسى آنها را نمى‏شناسد. مردانگى و شرف، دیانت و ایثار و غیرت، حسین(ع) و زینب(س)، امام و شهادت در دایره محدود ایده‏آل هاشان محلى از اعراب ندارد، تمام عشقشان اینست که چلوکبابى بخورند اگر چه به قیمت شرف خود، و نوشابه‏اى و بعد زیر باد خنک کولرهای گازی چُرتى و همین؛ زندگى براى آنها همین است، بخدا قسم همین است، به همین پوچى‏…

آرى تو گمنام نیستى…

همه دریاها و اقیانوس هاى زلال ترا مى‏شناسند، همه گل هاى بهارى شبنم گرفته از سحر ترا مى‏شناسند ، همه بغضهاى ترکیده از داغ، همه فریادهاى درهم پیچیده حلقوم ها.

و مادرت نیز، هر شب جمعه که به بهشت زهرا(س) مى‏آید یک راست قصد کوى شهیدان گمنام مى‏کند بر سر هر قبرى که نام و نشانى ندارد مى‏نشیند و فاتحه‏اى مى‏خواند اما اگر دقت کرده باشى به اینجا که مى‏رسد بى‏اختیار اشک از چشمانش جارى مى‏شود. آرى او اینجا احساس دیگرى دارد بوى خون شیربچه‏اش را اینجا بخوبى استشمام مى‏کند، اما خوش به حالت که از میان این همه، نام گمنامى را انتخاب کرده‏اى

نامی که از همه نام ها آشناتر است…

برای آنها که هنوز نمرده اند…

 

3- نمونه سنگ مزار شهید یادمان شهدای گمنام عکس گلزار شهدا تصاویر سنگ قبر نکات کاربردی گلزار شهدا - گلزار شهدا .jpg


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩۱/٩/۱٢ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

چقدر سوختن و ساختن به هم نزدیکند. هر اندازه که از سوختن فاصله می گیری فرسنگ ها از ساختن عقب می افتی.چگونه می توان بی سوز ساخت؟

معمار خوبی نبودم ، هرچند کتاب های زیادی خواندم اما دانایی که همیشه معرفت و بینش نمی آورد. باید مرد عمل بود وگرنه به سخن کار بر نیاید.

خودسازی پلکان ترقی و عروج است و من تا به حال دست و پا شکسته از این پله بالا رفته ام ، چه بسا به امید بالارفتن به پایین آمده باشم!

مدتی است در مرداب راکد رکود گرفتار شده ام ،دریغا که دست و پایی هم نمی زنم مگر آشنایی گوشه ی چشمی به ما کند.

مدتی است آشنایان غریب گشته اند و غریبه ها غریب تر.

مدتی است نمازهایم به جای قربت ، غربت نصیبم می کنند.

ای تنهایی کجایی؟ تا مرا یاد تنهاترین تنها بیندازی.

تنهایی چقدر نعمت بزرگی است و مگر بنده ی عاصی ، شکر کدام یک از نعمت ها را به جای می آورد تا چه رسد به قدر شناختن تنهایی.

ای کاش مرا هم غاری بود تا بدان پناه می بردم ، هیچ نبود جز آب و نور و مُهر، آنگاه سر بر آستان مِهرش می نهادم و به اندازه ی تمام این فاصله ها برایش قصه ی غربت می خواندم.

او تنها شنونده ی حرف های تکراری من است و از تکرار هرگز خسته نمی شود.

اشک چه ابزار خوبی است ، برای اینکه هدف دارد و در راه هدف می کوشد. نمی دانم چشم ها چرا اینقدر قریبند؟ چشم ها هیچ وقت دروغ نمی گویند؛ حتی به صاحب خویش . البته اگر چشم ها را نبندیم.

چقدر زیباست وقتی تنها باشی و تنها به حضورش باریابی

ای کاش مرا هم غاری بود تا بدان پناه می بردم ، هیچ نبود جز آب و نور و مُهر. آنگاه با صدای بلند واقعه می خواندم و زار زار اشک می ریختم ، آنگاه که فریاد می زدم «و کنتم ازواجا ثلاثه»

چقدر سخت است که از اصحاب شمال باشی و واقعه بخوانی.

چقدر سخت است که از اصحاب شمال باشی و به اصحاب یمین راضی نشوی و دلت «والسابقون السابقون» بخواهد گرچه در رکود نمی توان سبقت گرفت.

هیچ در این مدت سراغی از ما گرفتی؟ تو که دیگر باید مرا خوب شناخته باشی . هیچ پرسیدی مشتاق مناجات های علی کجا رفت؟ دیگر مرا «مولای یا مولای» نمی خواند؟

هیچ دلت تنگ نشد برای شنیدن ظلمت نفس های شب جمعه؟

هیچ دلتنگ سمات های غریب جمعه نشدی؟تو که خوب آدرس داری ، تو دیگر چرا؟!؟!؟


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩۱/٧/۱۱ ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

قیر گونی

قاسم،پدر را که با آن سرو وضع دید متعجب گفت: سلام آقا جون..اینا..اینا چیه؟ چه جوری آوردیشون؟
پیرمرد گونی ها و سطل قیر را زمین گذاشت و ذوق زده قاسم را در آغوش گرفت.
قاسم یک ماه پیش در نامه اش نوشته بود:باران دلتنگی شما هر روز بیشتر می بارد و سقف سنگر دلم چکه می کند. کاش این باران زودتر بند بیاید... :))


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩۱/۳/٧ ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

آفتابه مهاجم
بین تانکر آب تا دستشویی فاصله بود.آفتابه را پر کرده بود و داشت میدوید.صدای سوتی شنید و دراز کشید.آب ریخت روی زمین ولی از خمپاره خبری نبود.برگشت دوباره پرش کرد و باز صدای سوت و همان ماجرا.باز هم داشت تکرار می کرد که یکی فهمید ماجرا از چه قراره.موقع دویدن باد می پیچید توی لوله آفتابه سوت میکشید :) :)


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩۱/۳/٧ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

آن روزها که جنگ برپا شده بود تا مرد از نامرد شناخته شود،آنان که مرد جنگ بودند ایستادند تا مردانگی از پای ننشیند. آنان جنگ نکردند،جنگ را زندگی کردند و اینگونه بود که در وانفسای جنگ به دنیا و مافیها خنده کردند.نه اینکه مرگ را فراموش کرده باشند که بیش از هر کسی با مرگ انس گرفته بودند.مرگ را به سخره گرفته بودندو به ترس از مرگ مردانه می خندیدند...


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩۱/۳/٧ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

«مصطفی ردانی‌پور »هم از قبیله بزرگ شهیدان است. از هم آنان که به قول سید مرتضی، عمامه‌هاشان ما را و دفاع مقدس ما را به صدر اسلام پیوند می‌زند و از همانان که باز هم به‌قول سید مرتضی، مظهر پیمان مستحکمی هستند که ما را با پروردگار عالم و غایت وجودیمان پیوند می‌زند...

امشب؛ که نه اول فروردین است تا میلادش بهانه شناختنش باشد و نه پانزدهم فروردین است که هجرت سرخش دلیل یادکردنش باشد... امشب شبی است مثل همه شبهای دیگر، متعلق به « مصطفی ردانی‌پور » و متعلق به فکر و باور و آرمان و اندیشه‌هایش... شبی چونان شبهای دیگر... و فردا...

می شناسمش! باور اوست و آرمانش اینکه؛ آنان که عمری منتظرانند تا قافله حسین علیه‌السلام برسد و با او راهی شوند، شاید هرگز نرسند و عمرشان به سر آید و کربلایی نشده باشند! مگر آنکه پیشتر از رسیدن قافله حسین بن علی علیه‌السلام خود را مستعدّ دریافت نور و شنیدن ندای هل من ناصر ِ حسینی کرده باشند...

ورنه هر شامگاه، هر غروب و هر پایان روز، روزیست که آن یگانه روزگاران می‌گرید و می‌نالد که « فلئن اخّرتنی الدهور و عاقنی عن نصرک المقدور و لم اکن لمن حاربک محاربا و لمن نصب لک العداوة مناصبا، فلاندبنک صباحا و مساء...»(گوشه ای از زیارت ناحیه مقدسه) و تو مپندار این میسّر گردد جز با سنخیتی که بیابیم با آن حضرت « المهذب الخائف ... » اگر چه که به‌اندازه چشم فرو بستن از گناهی باشد. معانی وارونه شده‌اند و مفاهیم انسانی به تمامی رنگ باخته‌اند در این دنیای واژگون، اما من و تو را آرمان و اندیشه توحیدی ره می‌نماید در این شب ظلمانی...

یادم از شهرالله آمد و دگرگونی که دست داد ما را!

«این دهان بستی دهانی باز شد/ تا خورنده لقمه‌های راز شد»

هیچ می‌دانستی همین است سرّ عبودیت؟ هیچ می‌دانستی همین است راز ِ سنخیتی با آن حضرت « المهذب الخائف » یافتن؟ بگذار اهل دنیا معانی را وارونه تعریف کنند و واژگون تفسیر نمایند. تکلیفی از من و تو ساقط نمی‌شود که هنوز خون شهیدان بر شانه‌های من و تو و دیوارنوشته‌های زیبای قرآنی و روایی بر شانه‌های شهرهامان سنگینی می‌کنند...


†ɢα'§ : به یاد شهدا

ℭoη†iηuê
۱۳٩۱/٢/۳۱ ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

در نظر بگیرید کسی در روز یک گناه انجام می دهد حتی زیادتر، در سال چند گناه انجام داده؟ وقتی گناهان خود را به یاد می‌ آورم از خود شرم می کنم. 5 سال است که من به تکلیف رسیده ام.

حسین خصاف به تاریخ اول فروردین 1346 در کاشان متولد شد. او در چهارم دی ماه سال 1365 طی عمایات کربلای 4 ، بال در بال ملائک گشود. آن چه خواهید خواند ، وصیت نامه به جامانده از شهید حسین خصاف است. وصیت نامه ای که مدت کوتاهی پیش از شهادت او به رشته ی تحریر درآمده است:

†ɢα'§ : به یاد شهدا

ℭoη†iηuê
۱۳٩۱/٢/۳٠ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ادواردو آنیلیادواردو آنیلی که بود؟!

نیویورک، منزل سناتور آنیلی، 6 ژوئن 1954
اولین فرزند خانواده مطرح و صاحب‎ نفوذ آنیلی متولد می‎شود. آن‌ها برای او اسم ادواردو را انتخاب می‎کنند. پدرش سناتور جیووانی آنیلی یک مسیحی کاتولیک و مادرش پرنسس مارلا کاراچولو، یهودی بود. خانواده آنیلی که از آنان به‎عنوان خاندان پادشاهی ایتالیا نام برده می‌شود، ثروتمندترین و پرنفوذترین خانواده ایتالیا هستند که هفت کارخانه اتومبیل ‎سازی، چندین بانک خصوصی، باشگاه ورزشی یوونتوس و... بخشی از سرمایه عظیم آنان است.

 



رم، لندن، نیویورک
ادواردو تحصیلات ابتدایی و مقدماتی خود را در ایتالیا گذراند و پس از آن به کالج آتلانتیک در انگلستان عزیمت کرد. بعد از آن هم برای ادامه تحصیلات به ایالات متحده رفت. با این که زمینه خانوادگی برای او اقتضا می‎کرد تا در رشته‎های مهندسی یا اقتصاد ادامه تحصیل دهد، اما ادواردو گمشده‎ای داشت که باید آن را در جایی دیگری می‎‎‎جست. به همین خاطر، رشته ادیان را برگزید و مطالعات خود را به شناخت ادیان مختلف اختصاص داد.

کتابخانه دانشگاه پرینستون، 1974
در یکی از روز‌های دوران دانشجویی‎اش در آمریکا هنگامی که در کتابخانه قدم می‎زد، با کتاب تازه‎ای مواجه شد؛The Holy Quran. آن را برداشت و مقداری از آن را مطالعه کرد. احساس عجیبی به او دست داد. او آن لحظه نمی‎دانست که این کتاب آینده‎اش را به‎کلی دگرگون خواهد کرد. از آن جایی‎که پدرش کاتولیک و مادرش یهودی بودند، زمینه حقیقت‎جویی و تفحص در مورد ادیان و مکاتب در وی ایجاد شده بود.

مرکز اسلامی نیویورک، 1974
بعد از مطالعه بخش‎های زیادی از قرآن، فهمید گمشده خود را در جملات نورانی آن یافته است. در حالی‎ که 20 سال سن داشت، به مرکز اسلامی نیویورک مراجعه و اعلام کرد که می‎خواهد مسلمان شود. همان جا هم شهادتین را بر زبان جاری کرد و آنان هم نام هشام عزیز را برای وی انتخاب کردند.

رم، سفارت جمهوری اسلامی ایران، 1980
ادواردو شبکه‎های تلویزیونی ایتالیا را بالا پایین می‎کرد که برنامه‎ای به چشمش جالب آمد؛ مناظره‎ای بین نمایندگانی از ایران، عراق، آمریکا و ایتالیا که در آن محمدحسن قدیری ابیانه - رایزن مطبوعاتی سفارت ایران در ایتالیا- سخنش را با نام خداوند قویتر از ناو‌های آمریکا شروع کرده بود. تا انتهای مناظره را با دقت و علاقه تماشا کرد. خیلی خوشحال بود که در تلویزیون ایتالیا سخنی از خدای قدرتمند شنیده است. چند روز بعد با موتورگازی دربان منزل‎شان به سفارت ایران در رم رفت. چون یکشنبه بود و روز تعطیل، با در بسته سفارت مواجه شد اما آن‎قدر اصرار کرد که عاقبت قدیری ابیانه شخصا به استقبالش رفت و از همین‎جا باب آشنایی بیشتر او با ایران و انقلاب اسلامی فراهم شد.
دکتر قدیری ابیانه در این باره می گوید: یک هفته بعد از پخش مناظره ادواردو آمد منزل ما، با یک موتورسیکلت گازی دست دوم، بدون این‎که خودش را معرفی کند؛ به نگهبان در منزل ما که ایتالیایی بود، گفته بود می‎خواهم آقای "قدیری " را ببینم. در آن زمان من خیلی مشغله داشتم. برای همین گفتم به او بگویید فردا به سفارت بیاید تا با هم صحبت کنیم. ولی چون ممکن بود در آن‎جا او را بشناسند، نمی‎خواست به آن‎جا بیاید. بنابراین پیغام داد به قدیری بگویید خداوند هر در بسته‎ای را می‎گشاید و من به محض گرفتن این پیغام گفتم، او را به داخل راهنمایی کنید. به استقبالش رفتم. او جوان قدبلندی بود. خواستم خودش را معرفی کند. گفت من ادواردو آنیلی هستم. من بدون آن‎که انتظار جواب مثبتی داشته باشم، پرسیدم شما با آن خانواده معروف آنیلی نسبتی دارید؟ گفت بلی، من پسرش هستم. گفتم تو اگر واقعا پسر آنیلی هستی پس چرا با این موتور دست دوم آمده‎ای؟ گفت این مال نگهبان‎مان است و من با این آمده‎ام تا شناخته نشوم. من مصاحبه شما را دیدم و مسلمان هستم. گفتم چه زمان مسلمان شدی؟ گفت چهار سال قبل. شرح مسلمان شدنش را گفت. می‎خواست که با هم دوست باشیم. از آن به بعد هر وقت که به شهر رم می‎آمد - منزلش در شهر تورینو بود - به من هم سر می‎زد. بعد از چند جلسه که با هم بودیم، شیعه شد. وقتی برایش راجع به تشیع توضیح دادم، خوشش آمد. بعد از شیعه شدن و ذکر شهادتین در نزد آقای فخرالدین حجازی، نام او را "مهدی " گذاشتیم.

تهران، جماران، بیت امام خمینی (ره)،6 فروردین 1360
ادواردو که به‎شدت به انقلاب اسلامی ایران علاقه‎مند شده، در اولین سفرش فرصت پیدا می‎کند تا به اتفاق فخرالدین حجازی به دیدار امام خمینی برود. در همین دیدار است که حضرت امام (رحمت‎الله علیه) در حضور آیت‌الله خامنه‎ای، حاج سیداحمد آقا و آیت‎الله ‌هاشمی رفسنجانی پیشانی ادواردو را می‌بوسند.

زمین چمن دانشگاه تهران، صف اول نماز جمعه، 7 فروردین 1360
ادواردو پس از دیدار با امام، این بار به نماز جمعه تهران می‎رود تا در صف اول به امامت آیت‎الله خامنه‎ای نماز بخواند. تصاویری از آن نماز که بعد‌ها با تلاش بسیار از آرشیو بیرون کشیده شد، خیلی کمک کرد که اثبات کند ادواردو مسلمان و شیعه بوده است.


†ɢα'§ : به یاد شهدا

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/۱٠/٢٩ ٤:٢٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

بی ادعا رفتید، بی ادعا برگشتید،

آسمان با حسرت به تماشایتان ایستاده بود وقتی عزم سفر کرده بودید و کوله بارتان را می بستید...


†ɢα'§ : به یاد شهدا

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/۱٠/۱٤ ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

...دیروز از هر چه بود گذشتیم،امروز از هر چه بودیم

آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز ...!!

دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود...


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٠/۱٠/۱۳ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

خیلی گشته بودیم،نه پلاکی،نه کارتی،چیزی همراهش نبود.لباس فرم سپاه تنش بود.چیزی شبیه دکمه پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد.خوب که دقت کردم،دیدم یک نگین عقیق است که انگار جمله ای رویش حک شده خاک و گل را پاک کردم.دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردیم.روی عقیق نوشته بود:((به یاد شهدای گمنام)).


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٠/۱٠/۱۳ ٩:٤۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

جبهه، سرشار از فضای معنوی و الهی بود که هر کس در جستجوی فطرت الهی و حقیقت انسانی بود، می‌توانست آن را بیابد و خودش را به تکامل و تعالی انسانی برساند. در این زمینه، نمونه‌ای در خاطرم هست که هیچ گاه فراموش نمی‌کنم. حکایت این بود که نزدیک چهل سرباز بی‌نظم که مدتها از سربازی فرار کرده بودند و هیچ یگانی آنها را نمی‌پذیرفت، به لشکر 25 کربلا مأمور شدند. با توجه به سابقه بی نظمی آنها، آقا مرتضی قربانی گفت:

ما هم آنها را نمی‌پذیریم و بهتر است که به یگان دیگری بروند. من مقاومت کردم و گفتم: من مسئولیت آنها را می‌پذیرم و آقای قربانی هم با اکراه پذیرفت.



†ɢα'§ : به یاد شهدا

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/٩/٢٢ ٦:٤۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

محمد مرکوبی بیدگلی ، به سال 1345 در بیدگل متولد شد و 20 سال بعد ، به تاریخ یازده شهریور 1365 در عملیات کربلای 3 ( تصرف اسکله ی الامیه) بال در بال ملائک گشود. از این بسیجیِ لشکر 14 امام حسین ، یک وصیتنامه بر جا مانده است. آن چه باعث شد این وصیتنامه را برای انتشار انتخاب کنیم ، آخرین بندِ آن بود. توجه داشته باشید که این بسیجی تنها شش کلاس سواد دارد و درس خود را رها کرده و عازم جبهه شده است . آیا جوانان 20 ساله ی امروز در چنین سطحی از کمال و معرفت قرار دارند؟ البته شاید داشتن چنین انتظاری از آنان درست نباشد، دفتر جهاد اصغر بسته شده و این جوانان در آن معرکه ی خون و شهادت بود که به چنین مراتبی دست یافتند. اما مگر آوردگاهِ نبرد با شیطان اکبر هنوز بر پا نیست؟...


†ɢα'§ : به یاد شهدا

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/٩/۱۸ ۸:٥۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

سفر حج ایشان حدود بیست روز به طول انجامید. در این فاصله به اتفاق خواهران اعزامی خانه‌ای برای سکونت خود در شهر اجاره کردیم. یک شب پیش از آمدن حاجی به پاوه خواب عجیبی دیدم. او بالای قله‌ای ایستاده بود و من از دامنه قله او را تماشا می‌کردم. خانه سفیدی را به من نشان داد و گفت: «این خانه را برای تو می‌سازم، هر وقت آماده شد دست تو را می‌گیرم و بالا می‌کشم.» فردای آن شب خبر رسید همت آمده است. یکی- دو روز بعد، از فرماندار شهر برای سخنرانی در مدرسه دعوت کرده بودیم. گفتند کسالت دارد و همت به جای ایشان آمد. حالا دیگر او را حاج همت صدا می‌زدند. چند دقیقه‌ای پس از شروع سخنرانی ایشان، برادری از سپاه آمد و خبر درگیری مناطق اطراف پاوه را داد. حاجی عذرخواهی کرد و مدرسه را ترک گفت.

دو روز بعد همسر یکی از برادران اعزامی از اصفهان، که در آموزش و پرورش فعالیت می‌کرد و ارتباط صمیمانه‌ای با حاج همت داشت، به محل سکونت ما آمد و درخواست ازدواج با حاج همت را مطرح کرد، بهانه‌ای آوردم و پاسخ منفی دادم.


†ɢα'§ : به یاد شهدا

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/٩/۱۱ ٤:۳٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

این موضوعی است که شاید آن را یکبار روی پوستر بزرگداشت شهدا یا روی پلاکاردمان و یا روی عکس تکه ای از استخوان،یک بند انگشت و لباس آغشته به خون و خاک یک بسیجی دیده و خوانده باشیم و شاید بارها از خودمان پرسیده باشیم که آیا راستی کاری کرده ایم که جبران شهید نشدنمان را بکند و یا مارا مدیون شهدا نکندو یا کاری نکرده باشیم که شهیدان را ازخودمان ناراضی کرده باشیم؟ حالا ما بعد از شهدا چه کار کردیم؟


†ɢα'§ : به یاد شهدا

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/٩/۱٠ ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

نمی توانم بگویم چقدر خوشحالم که در زمان اکنون زندگی می کنم. زمانی که آنچه باید برای جذب ظاهری و روحی انسان به دنیا و دست یافتن به لذت مهیا باشد، بیشتر از هر زمان دیگری هست. و انسان امروز سخت تر از هر زمان دیگری باید انتخاب کند و طاقت بیاورد.

با انتخابش تنها می ماند، حتی در کنار عزیزترین هایش؛ آنها که هر روز و شب کاملا توجه دارند خوب بخورند(صبحانه کامل، ظهر غذای انرژی بخش و شب میوه ی فراوان و غذای کم و سبک)؛ خوب بپوشند(لباس اولین زبان گویای ما و معرف شخصیتمان) و زندگیشان را به سمت رفاه و راحتی بیشتر ببرندو البته خدا را هم عبادت کنند. نماز، روزه، محرم ها عزاداری فراوان و به نظرشان اینها هیچ منافاتی با هم ندارد.

هرگز نمی توانی به آنها بگویی تو این را با تمام وجود درک کرده ای که هیچ چیز نمی تواند انسان را به کمالش نزدیک کند، مگر سختی، درد و آنچه وقتی با تمام وجود خودش را به پروردگار سپرد بر او فرو خواهد ریخت و هرگز در تایید حرفت نمی توانی بگویی خدا خودش فرموده« دنیا را برای راحتی مومن خلق نکرده ام» و چطور خوش خیالانه دنبال زندگی راحت می روی و خواهان عشق او هم هستی؟

اگر به اشتباه کم طاقتی کردی و این یکی دو جمله را به زبان آوردی، خواهی شنید«مگر نعوذبالله پروردگار آزار دارد که بخواهد بنده اش را در سختی و فشار ببیند». حالا چه داری بگویی!

من در بهترین زمانه ی هستی زندگی می کنم. در نزدیک ترین لایه های هوا به آسمان. معبود من علت العلل نیست، خالق هستی و اسمان و اقیانوس های شگفت انگیز هم نیست(و صد البته که همه اینها هم هست) من بهشت و جهنم نمی شناسم. معبود من فقط عشق است. نیاز و تمنایی که با تمام وجود در درون من می جوشد. نقص، درد، سردرگمی، و حیرتی که وقتی از او خالی ام مرا در خود می پیچد و زمین گیرم می کند. من برای زیستن به او نیازمندم بیشتر از هوا و آب. من به او نیازمندم. برای هلاک نشدن از درد تنهایی و غربت زمین.

حالا بهتر از همه ی این سالها با شهیدان احساس نزدیکی می کنم. وقتی از آنها می خوانم، وقتی از دردشان می گویند، جنس این درد... این تنهایی را می فهمم. زمانی که درد بودن، درد خوب بودن، ابرهای سپید خزان آلود سینه ی مرا به حرکت وامی دارد و بغض گلویم را سد می کند شماها از احساس من چه می دانید.

آه ای درد بزرگ بودن! که مرا در دیده ی اینان که بسی کوچک بینند، خوار کرده ای. واژه سرگردانی و تنهایی و اضطراب.کاش فقط یکبار ، آری ای بودن عظیم، فقط یکبار به سینه ی اشک نادیده غم ناگرفته قدم می نهادی و به آنها می فهماندی آن کس که در بودن خویش آورده است چه حالی دارد.

من روحی آواره ام در کویری غریب؛ تنهای تنها و مشحون از درد؛ غریبانه خواهد سوخت تا اصالت انسان را پاس دارم. بدون ذره ای شک بر درستی راهم ایمان دارم و این ایمان تجربه ای است که از تماشای سوختن روح خویش آموخته ام.


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٠/٩/٩ ٥:٤۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

در مکتب اسلام هر مسلمان موظف است وصیت نامه ای از خود بر جای گذارد البته تا اینجا که یادم است تاکنون چندین وصیت نامه نوشتم که متاسفانه بعلت اینکه سعادت شهادت نداشتم آنها قدیمی شده است این وصیت نامه جدیدم است . البته اینجانب معتقدم هر که هر کاری کرد و هر نوشته ای که جمع آوری کرده باشد ، با خود به آن دنیا خواهد برد و آن پروردگار یکتا است که باید قضاوت کند . شاید بیش از دو سال است که آمادگی شهادت را ، به نظر خودم دارا می باشم ولی نظر خودم اصلا شرط نیست نظر خداوند تبارک و تعالی شرط است .
وصایایم را به ترتیب ذیل ذکر می نمایم امید است که تمام دوستان مومن و معتقد ، در آخرت شفاعت ما را بنمایند .


†ɢα'§ : به یاد شهدا

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/٩/٩ ٥:٤٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


بی تردید زیبا ترین پایان برای زندگی دنیوی، شهادت است که همه اقوام بشر از هر گروه و مسلکی آن را ستوده اند. دورترین این داستان ها شهادت در قیام عاشورا و نزدیک ترین آنها شهادت در حماسه هشت سال دفاع مقدس و جانانه مردم ایران در پاسداری از مرزهای اعتقادی و جغرافیایی است که قابل بازخوانی است.
آنان که در راه دفاع از ارزش ها و آرمان های خود به میدان رفتند و شهادت را برگزیدند، مقصد را بازیافته و آن را به درستی انتخاب کردند. باید این جان فشانی ها را زنده نگه داشت تا داستان عاشورای دفاع مقدس زنده بماند، رسالتی سترگ را پذیرفت تا خدای ناکرده کاستی ها در میان نباشد که این خطایی نابخشودنی است.
این رسالت ما را بر آن می دارد تا از زوایای ناشکافته، روزگار نه چندان دور این سرزمین را بازخوانی و حکایت مردان مردی که از همین مسیر قله شهادت را فتح کردند برای نسل دیگر بازگو کنیم.


†ɢα'§ : به یاد شهدا

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/٩/٤ ٤:٠۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

خاطره سرتیپ خلبان فضل الله جاوید نیا از شهادت سرتیپ خلبان "علیرضا بیطرف"
اوایل تابستان سال 1366 بود ، نیروی هوایی از چندی قبل شروع به اعزام پرسنل به سفر حج نموده بود و هر کدام از پرسنل که اسم شان در لیست قرار می گرفت به این سفر معنوی مشرف می شدند . در همین هنگام بود که به "علیرضا بیطرف" اعلام نمودند که باید خود را برای رفتن به سفر حج آمده کنی . ایشان نیز بعد از درخواست مرخصی به مدت یک ماه به همراه خانواده عازم تهران شد . دوسه روزی از رفتن بیطرف نگذشته بود که دیدم به پایگاه برگشته چون خیلی باهاش صمیمی بودم بهش گفتم :
- علی چی شد ؟ پس چرا برگشتی ؟
گفت :
- تمام پروازهای حجاج یک هفته به عقب افتاده اومدم که بگم مرخصی ام رو یک هفته عقب بنیندازید .
بهش گفتم : "باشه تو برو تهران احتیاجی نیست بمونی."
ولی در پاسخ بهم گفت :
- نه تا این فاصله یک هفته اومدم که پرواز کنم .
هر چی بهش گفتم تو احتیاج نیست که پرواز کنی برو به کارهایت برس گوش نکرد. به جرات می تونم بگم اکثر بچه های گردان گفتند:
- علی برو استراحت ما هستیم ...
ولی بیطرف پایش را در یک کفش کرده بود که الا و بلا من اومدم که پرواز کنم . خلاصه هر کاری که کردیم حریفش نشدیم . فردای اون روز علی پرواز کرد و ساعاتی بعد در باند فرود به سلامت به زمین نشست .


†ɢα'§ : به یاد شهدا

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/٩/٢ ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

"عباس دوران" سال 1329 در شهر شیراز دیده به جهان گشود. دوران کودکی، نوجوانی و جوانی را در شیراز گذراند. وى پس از اخذ دیپلم در سال 1349 به خدمت مقدس سربازی می رود و بعد از بازگشت، به دلیل علاقه ای که به یادگیری فن خلبانی و خدمت به میهن دارد در 1351 وارد دانشکده خلبانى نیروى هوایى ارتش می شود.
"عباس دوران" سال 1329 در شهر شیراز دیده به جهان گشود. دوران کودکی، نوجوانی و جوانی را در شیراز گذراند. وى پس از اخذ دیپلم در سال 1349 به خدمت مقدس سربازی می رود و بعد از بازگشت، به دلیل علاقه ای که به یادگیری فن خلبانی و خدمت به میهن دارد در 1351 وارد دانشکده خلبانى نیروى هوایى ارتش می شود. پس از طى نمودن دوره مقدماتى پرواز در ایران براى ادامه تحصیل و فراگیری دوره تکمیلى خلبانی به کشور آمریکا اعزام گردید. با توجه به استعداد فوق العادهف در کم ترین زمان موفق به اخذ نشان و گواهینامه خلبانى شده و به ایران بازمی گردد و با درجه ستواندومی در پایگاه هوایی همدان مشغول به خدمت می شود. هنگامى که جنگ تحمیلى آغاز شد، وى در پست افسر خلبان شکارى و معاونت عملیات فرماندهى پایگاه سوم شکارى (شهید نوژه) انجام وظیفه مى‏کرد.


†ɢα'§ : به یاد شهدا

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/٩/٢ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§