از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

لا جل و لاحاف و پتو زیر کرسی خوابیده بودیم.

این‌ور صدا سوت و زوزه سماور.اون‌ور بخار شیشه رو پنجره شده بود کانّه گریه‌.

رو کرسی انار. تو کرسی شلغم. قرآن و مفاتیح و حافظ وسط طاخچه. بغل رادیو پیچی.

مامانم قالی می‌بافت. من خیالات. آقام دلایل علمی- فقهی.

میون این سه تا بافتنی فقط اولی پول شد.

آقام گفت پاشین بریم شهر. تا ما باسواد بشیم. درس بوخونیم. با ادب بشیم.

صوپ شال و کلاه کردیم. بار و بنه عقب نیسان. راه افتاد.

یه ساعت و خورده‌ای بعد رسید شهر. خوردیم به بن‌بست.

ما رو پیاده کرد. تو بن‌بست. خونه جدید. زندگی. ته بن‌بست. 


†ɢα'§ : داستانک

ℭoη†iηuê
۱۳٩۳/۱٠/۱۸ ۳:٢۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ﯾﻪ ﻫﻤﮑﺎﺭﺩﺍﺷﺘﻢ ﺳﺮﺑﺮﺝ ﮐﻪ ﺣﻘﻮﻕ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﺗﺎ 15 ﺭﻭﺯﻣﺎﻩ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﺮﮒ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ، ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻏﺬﺍﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ

ﻭﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﻩ ﺭﻭ ﻏﺬﺍ ﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ،

ﻣﻮﻗﻌﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﻧﺘﻘﺎﻟﯽ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻧﺸﺘﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﺗﺎ ﮐﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ
ﻭﺿﻊ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯿﺪﯼ ؟

ﺑﺎﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ : ﮐﺪﻭﻡ ﻭﺿﻊ !

ﮔﻔﺘﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺷﺮﺍﻓﯽ ﻧﯿﻤﯽ ﮔﺪﺍﯾﯽ !!…

ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻡ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪ ﻭﮔﻔﺖ:ﺗﺎﺣﺎﻻ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﺮﮒ ﮐﺸﯿﺪﯼ؟ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !

ﮔﻔﺖ : ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺩﺭﺑﺴﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !

ﮔﻔﺖ : ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺑﻪ ﯾﮏ ﮐﻨﺴﺮﺕ ﻋﺎﻟﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ؟ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !

ﮔﻔﺖ : ﺗﺎﺣﺎﻻ ﻏﺬﺍﯼ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﯼ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﯼ؟ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !

ﮔﻔﺖ : ﺗﺎﺣﺎﻻ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﻮﻟﺘﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﻫﺪﯾﻪ ﺧﺮﯾﺪﯼ
ﺗﺎﺧﻮﺷﺤﺎﻟﺶ ﮐﻨﯽ؟ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !

ﮔﻔﺖ : ﺍﺻﻼ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ؟ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !

ﮔﻔﺖ : ﺗﺎﺣﺎﻻ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ؟ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !

ﮔﻔﺖ ﺍﺻﻼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ؟ﺑﺎ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﮔﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺭﻩ … ﻧﻪ … ﻧﻤﯽ
ﺩﻭﻧﻢ !!…
ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﺁﻣﯿﺰ !!…

ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺬﺍﺏ ﺑﻮﺩ …

ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﺗﮑﻪ ﮐﯿﮏ ﺧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻌﺎﺭﻓﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﯾﻪ
ﺟﻤﻠﻪ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻣﺴﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩ،

ﺍﻭﭘﺮﺳﯿﺪ :ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﺗﺎ ﮐﯽ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﯼ ، ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !

ﮔﻔﺖ : ﭘﺲ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﻩ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯽ....

سنجاق شده از وبلاگ : http://tinkerbel.persianblog.ir


†ɢα'§ : داستانک
۱۳٩۳/۸/٢۳ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز، به همراه مادرش برای خرید به مغازه ای رفته بود.

چشمش به یک گردنبند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ده دلار بود.

دلش آن گردنبند را می خواست، پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن را برایش بخرد. مادرش گفت: خب! این گردنبند قشنگیه اما قیمتش زیاده ولی بهت می گم که چه کار می شود کرد! من این گردن بند رو برات می خرم ولی شرط داره و اون اینه که وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها رو که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و تو با انجام اون کارها، میتونی پول گردنبندت رو بپردازی !!!جینی قبول کرد.

اون هرروز با جدیت کارهایی را که به او محول شده بود، انجام می داد. به زودی جینی همه ی کارها را انجام داد و توانست بهای گردنبندش را بپردازد.

وای که چه قدر آن گردنبند را دوست می داشت. همه جا آن را به گردنش می انداخت ، کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که آن را از گردنش باز می کرد توی حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکن است به خاطر بدلی بودنش، رنگش خراب شود...


†ɢα'§ : داستانک

ℭoη†iηuê
۱۳٩۳/۸/۱٧ ٩:۳۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻦ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻧﻮﻳﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﻗﺎﺩﺭﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﻭﺭﺯﻳﺪﻥ ﺑﺎﺷﺪ.

ﺍﻭﻧﺒﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﺩﻳﺮﻱ ﺍﻗﺎﻣﺖ ﮔﺰﻳﻨﺪ . ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﻣﻜﺎﻧﻬﺎﻱ ﻋﻤﻮﻣﻲ ﻭﺗﺠﺎﺭﻱ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻋﻴﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺎﻝﭘﺮﺳﺘﻴﻬﺎ, ﺩﻝ ﺑﺴﺘﮕﻴﻬﺎ, ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﻴﻬﺎ ﻭ ﺣﺴﺎﺩﺕ ﻭﺭﺯﻳﻬﺎ ﺩﻭﺭﻱﮔﺰﻳﻨﺪ .

ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺷﺪﻧﻲ ﺍﺳﺖ , ﺯﻳﺮﺍ ﻣﻦ ﻣﻮﻓﻖ ﺑﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺁﻥﺷﺪﻩ ﺍﻡ . ﭘﺲ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﻲ .

ﻣﻦ ﻫﺮﮔﺰ ﭼﻴﺰﻱ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺧﻮﺩﻡﺗﺠﺮﺑﻪ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﺑﻴﺎﻥ ﻧﻤﻲ ﻛﻨﻢ . ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺳﺨﻦﻣﻲ ﮔﻮﻳﻢ .

ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﻲ ﺁﻣﻮﺯﻧﺪﻩ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺮﺷﺪﻱ ﺻﻮﻓﻲ ﻣﻨﺶﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ :


†ɢα'§ : داستانک

ℭoη†iηuê
۱۳٩۳/۸/٢ ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

خالدحسینی تو رمان بادبادک باز مینویسه:

در دنیا فقط یک گناه هست و آن دزدی ست !

ﻣﺮﺩ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﺑﻠﻮﻍ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﻨﺪ ﭼﻨﯿﻦ ﻧﺠﻮﺍ ﮐﺮﺩ :
ﭘﺴﺮﻡ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺯﺩﯼ ﻧﮑﻦ...

ﭘﺴﺮ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﺑﻪ ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﺑﺪﯾﻦ ﻣﻌﻨﺎ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺳﺖ ﮐﺞ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ...

ﭘﺪﺭ ﺑﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ :

ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮕﻮ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﮔﻔﺘﯽ ﺻﺪﺍﻗﺖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ

ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻧﮑﻦ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ

ﺧﺸﻮﻧﺖ ﻧﮑﻦ ﺍﮔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﺤﺒﺖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ

ﻧﺎﺣﻖ ﻧﮕﻮ ﺍﮔﺮ ﮔﻔﺘﯽ ﺣﻖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ

ﺑﯽ ﺣﯿﺎﯾﯽ ﻧﮑﻦ ﺍﮔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﺷﺮﺍﻓﺖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ

ﭘﺲ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻓﻘﻂ ﺩﺯﺩﯼ ﻧﮑﻦ...


†ɢα'§ : داستانک
۱۳٩۳/۸/٢ ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

آقا مهدی فرمانده گروهان مان درست و حسابی ما را روحیه داد و به عملیاتی که می رفتیم تو جیه مان کرد.

همان شب زدیم به قلب دشمن و تخته گاز جلو رفتیم. صبح کله سحر بود و من نزدیک سنگر آقا مهدی بودم که ناغافل خمپاره ای سوت کشان و بدون اجازه آمد و زرتی خورد رو خاکریز.زمین و زمان بهم ریخت و موج انفجار مرا بلند کرد و مثل هندوانه کوبید زمین.

نعره زدم: یا مهدی! یک هو دیدم صدای خفه ای از زیر میگوید: «خونه خراب، بلند شو، تو که مهدی را کشتی!»
از جا جستم. خاک ها را زدم کنار. آقا مهدی زیر آوار داشت می خندید.


†ɢα'§ : داستانک
۱۳٩٢/۱٢/٢ ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ماهیمون هی می خواست یه چیزی بهم بگه
تا دهنشو وا می کرد اب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه.
دست کردم تو اکواریوم درش اوردم شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن
دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو
اینقده بالا پایین پرید خسته شد خوابید,دیدم بهترین موقع تا خوابه دوباره بندازمش تو اب ولی الان چند ساعته بیدار نشده...
یعنی فکر کنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده به خواب..
این داستان رفتار بعضی از ادم هایی ست که کنارمونند,دوستشون داریم و
دوستمون دارند ولی مارو نمی فهمند و فقط تو دنیای خودشون دارند بهترین رفتار را با ما می کنند...


†ɢα'§ : داستانک
۱۳٩٢/۱۱/٢٩ ٥:۳۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

بعد از نمازِ ظهر بود که مادر بزرگ، داشت از مسجد برمیگشت به طرف خونه …

در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :

مامان بزرگ امروز ، حاج آقا براتون چی گفت ؟!

مادر بزرگ مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :

عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!

نوه پوزخندی زد و بهش گفت :

تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر روز میری مسجد ؟!!

مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست.

خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :

عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!

نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!

مادر بزرگ در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم

دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :
من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !

مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :

آره، راست میگی اصلا آبی توش نیست اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز …!


†ɢα'§ : داستانک
۱۳٩٢/۱۱/٢٩ ٥:٢٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

- پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟

- خدمتکار گفت: ۵٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣۵ سنت
- پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:
- براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود.

یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.


†ɢα'§ : داستانک
۱۳٩٢/۱۱/٢٩ ٥:٢٦ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: «مامانم گفته چیزایی که در این لیست نوشته بهم بدی، اینم پولش.»
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد. بعد لبخندی زد و گفت: «چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.»
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکان نخورد. مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشد، گفت: «دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلات‌هاتو بردار.»
دخترک پاسخ داد: «عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟»
بقال با تعجب پرسید: «چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟»
دخترک با خنده ای کودکانه گفت: «آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!»
خیلی از ما آدم بزرگا هم ، حواسمون نیست و فراموش میکنیم که
مشت خدا از مشت آدمها و وابستگی‌های اطرافمون بزرگتره.

حسبناالله ونعم الوکیل نعم المولی ونعم النصیر

خداوند بلند مرتبه مرا کفایت میکند او وکیل و روزی دهنده من است .


†ɢα'§ : داستانک
۱۳٩٢/۱۱/٢٩ ٥:٢٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

عالمی در میان مردم محبوبیت زیادی داشت، همه مسحور گفته هایش می شدند. همه، به جز اسحاق، که همیشه با تفسیرهای او مخالفت می کرد و اشتباهات او را به یادش می آورد. بقیه از اسحاق به خشم می آمدند، اما کاری از دستشان بر نمی آمد.

روزی اسحاق درگذشت. در مراسم خاکسپاری، مردم متوجه شدند که مرد عالم به شدت اندوهگین است.

یکی پرسید: «چرا این قدر ناراحتید؟ او که همیشه از شما انتقاد می کرد!»

مرد عالم پاسخ داد: «من برای دوستی که اینک در بهشت است، ناراحت نیستم. من برای خودم ناراحتم. وقتی همه به من احترام می گذاشتند، او با من مبارزه می کرد و مجبور بودم پیشرفت کنم. حالا رفته، شاید از رشد باز بمانم.»


†ɢα'§ : داستانک
۱۳٩٢/۱۱/٢٩ ٥:۱٦ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

هنگام اعطای مدال توسط شاه به تختی:
هرچه دوستش به او گفت:غلامرضا خم شو، فایده ای نداشت
بعد از مراسم ازش پرسیدن، چرا خم نشدی برایت دردسر میشود، او شاه مملکت است......گفت :هر که میخواهد باشد تختی فقط برای بوسیدن دست مادرش خم میشود


†ɢα'§ : داستانک
۱۳٩٢/۱۱/٢٧ ٧:۳٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

زمانیکه مردی در حال پولیش کردن اتوموبیل جدیدش بود کودک 4 ساله اش تکه سنگی را بداشت و بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت.
مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محکم پشت دست او زد بدون انکه به دلیل خشم متوجه شده باشد که با آچار پسرش را تنبیه نموده
در بیمارستان به سبب شکستگی های فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد
وقتی که پسر چشمان اندوهناک پدرش را دید از او پرسید

"پدر کی انگشتهای من در خواهند آمد"
آن مرد آنقدر مغموم بود که هچی نتوانست بگوید به سمت اتوبیل برگشت وچندین باربا لگدبه آن زد
حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی که پسرش روی آن انداخته بود نگاه می کرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر"
روز بعد آن مرد خودکشی کرد
خشم و عشق حد و مرزی ندارنددومی ( عشق) را انتخاب کنید تا زندکی دوست داشتنی داشته باشید و این را به یاد داشته باشیدکه اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند
در حالیک امروزه از انسانها استفاده می شود و اشیاء دوست داشته می شوند.
همواره در ذهن داشته باشید که: اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند
مراقب افکارتان باشید که تبدیل به گفتارتان میشوند
مراقب گفتارتان باشید که تبدیل به رفتار تان می شود
مراقب رفتار تان باشیدکه تبدیل به عادت می شود
مراقب عادات خود باشیدشخصیت شما می شود
مراقب شخصیت خود باشیدکه سرنوشت شما می شود


†ɢα'§ : داستانک
۱۳٩٢/۱۱/٢٧ ٧:۳۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

عجله داشتم ؛
تند تند راه میرفتم ،
محکم به چیزی خوردم ...
آدم بود !
منتظر بودم بگوید : کوری !؟
دستش را به طرفم دراز کرد ؛
با من دست داد ...

انسان بود ... !!!


†ɢα'§ : داستانک
۱۳٩٢/۱۱/٢٥ ۸:٤۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

پدر روزنامه می‌خواند اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می‌شود .
حوصله پدر سر رفت وصفحه‌ ای از روزنامه را که نقشه جهان را نمایش می‌داد جدا و قطعه قطعه کردو به پسرش داد . »
بیا! کاری برایت دارم . یک نقشه دنیا به تو می‌دهم ، ببینم می‌توانی آن را دقیقاً همان طور که هست بچینی؟«
و دوباره سراغ روزنامه اش رفت . می‌دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است .
 اما یک ربع ساعت بعد ، پسرک با نقشه کامل برگشت .
پدر با تعجب پرسید : » مادرت به تو جغرافی یاد داده ؟
« پسر جواب داد : » جغرافی دیگر چیست ؟ پشت این صفحه تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنیا را هم دوباره ساختم.«


†ɢα'§ : داستانک
۱۳٩٢/۱۱/٢٤ ٢:٠٢ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

میرزا رضای امین منشی یک تجارتخانه بود که صاحب آن به صداقت و امانت او اعتماد داشت .
دریک شب بارانی که اتفاقاً شب جمعه هم بود میرزا مطالبات هفتگی را از مشتریان جمع کرد و پول ها را که حدود چند هزار تومانی می شد به منزل آورد که صبح شنبه آنها را به صرافی تحویل دهد .
از قضا دزدی که دورادور زاغ سیاه میرزا را چوب میزد نیمه شب از دیوار بالا آمد و داخل منزل شد .
 میرزا عادتش این بود که هروقت پولی را با خود به خانه می آورد شب آن را زیر تشکش می گذاشت تا از دستبرد دزدان در امان بماند .
 آن شب نیز همین کار را کرد و با اطمینان روی پول ها خوابید .سارق نیمه شب آهسته وارد اتاق شدو به طرف گهواره طفل میرزا رفت و طفل را برداشت و در کنج حیاط خواباند و خود در گوشه ای پنهان شد .
همین که چند دانه باران به صورت طفل خورد از خواب بیدارد و شروع بگریه می کند مادر طفل از خواب پرید و تا متوجه شد که صدای طفلش از گوشه حیاط می آید شوهر را بیدار کرد و به طرف صدای طفل در گوشه حیاط رفتند .
سارق از موقعیت استفاده کرد و داخل اتاق شد و به دنبال پولها گشت و بالاخره پول هارا از زیر تشک برداشت اما همین که می خواست از اتاق خارج شود سقف فرو ریخت و با پول ها زیر آوار دفن شد .
 صبح روز بعد وقتی مردم بکمک می آیند که اثاثیه میرزا را از زیر خرابی ها بیرون بکشند جسد سارق را در حالی که پول ها را زیر بغل داشت از زیر آوار بیرون می آورند و خدا آبروی میرزا را به این شکل حفظ کرده و او و خانواده اش را از زیر آوار رفتن در امان نگاه داشت.


†ɢα'§ : داستانک
۱۳٩٢/۱۱/٢٤ ۱:٤٤ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

اسمیت شهردار نیویورک به فرانسه رفت و در پاریس یک سخنرانی ١۵ دقیقه ای ایراد کرد اما هیچ کس برای او ابراز احساسات نکرد.
 پس از اسمیت فرد دیگری شروع به ایراد نطقی آتشین به زبان فرانسه کرد اما هر لحظه صحبتش با ابراز احساسات و فریاد تحسین مردم قطع می شد و اسمیت هم مجبور شد هماهنگ با جماعت ابراز احساسات کند اما پس از چند بار کف زدن همراه اسمیت به او گفت :
جناب شهردار شما چرا ابراز احساسات می کنید .
 اسمیت گفت : من نمی دونم سخنران چی می گه اما چو ن مردم همه دارند ابراز احساسات می کنند زشته که من ساکت بنشینم
همراه اسمیت گفت : او که سخنران نیست مترجم است که داره حرفای شمارو ترجمه می کنه !


†ɢα'§ : داستانک
۱۳٩٢/۱۱/٢٤ ۱:۱٩ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : داستانک

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/۱۱/٢۳ ۱:٤٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

پنج آدمخوار بعنوان برنامه‌نویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند.

هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت:

شما همه جزو تیم ما هستید، شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می‌توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابر این فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید. آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.

چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر ‌زد و ‌گفت: می دانم که شما خیلی سخت کار می‌کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می‌داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟ آدمخوارها اظهار بی‌اطلاعی ‌کردند

بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: کدوم یک از شما نادونها اون نظافتچی رو خورده؟

یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد.
رهبر آدمخوارها ‌گفت: ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه‌ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو نادون اون نظافتچی را خوردی و رئیس متوجه شد!  لطفاً از این به بعد افرادی را که کار می‌کنند  را نخورید .


†ɢα'§ : داستانک
۱۳٩٢/۱۱/٢۳ ۱:۳٩ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

 

حکایت فرموده اند در زمانهای خیلی خیلی قدیم که هنوز اتوبوس اختراع نشده بود،

روزی کلاغی و دارکوبی و روباهی سوار هواپیما شدند تا از سمرقند به بخارا سفر کنند.

این سه دوست خیلی اهل شوخی و مزاج بودند.

آن ها همه چیز و همه کس را دست می انداختند

و به ریش و سبیل همه می خندیدند.

در این سفر هنگامی که هواپیما اوج گرفت

با یکدیگر گفتند:

((بچه ها بیایید سر به سر خانم مهمان دار بگذاریم و کلافه اش کنیم.))

آن گاه از این فکر شیطانی بسیار خندیدند و از شدت خنده بر جای خود لولیدند.پس،

 


†ɢα'§ : داستانک

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/۱۱/٢۳ ۱:٢۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط آکواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد. در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..

ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد.

او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با  دیوار نامرئی که وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…

پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت.

او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است!

در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ راباز گذاشت.. ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و

 به آن‌سوى آکواریوم نیز نرفت !!!

میدانید چـــــرا ؟ دیوار شیشه‌اى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ درذهنش دیوارى ساخته بود که از دیوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود !

باوری از جنس محدودیت ! باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور !

باوری از ناتوانی خویش.....


†ɢα'§ : داستانک
۱۳٩٢/۱۱/٢٢ ۸:٠٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

یک شرکت برای پذیرش کارمند تصمیم میگیره یه سوال مطرح کنه

 تا هر کسی بهترین پاسخ را بده انتخاب بشه ، میدونید سوال چی بود؟

فکر کنید تو یک شب بارونی با ماشینتون به سمت خونه میرید ،

میرسید به یک ایستگاه اتوبوس که سه نفر آنجا منتظر اتوبوس هستند،

۱- یک پیرزن بیمار

۲- یکی از بهترین دوستهای قدیمیتون

۳- دختری که سالها آرزوی رسیدن به او را داشتید

و فقط اجازه سوار کردن یک نفر را دارید در آن صورت چه کسی را سوار می کنید ؟!

میدونید برنده مسابقه چه جوابی داده بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفته بود:

ماشین را میدهم به دوستم تا پیرزن را به مقصد برسونه و خودم

در ایستگاه کنار دختری که آرزویش را داشتم می نشینم تا اتوبوس بیاید ؟؟؟!!!


†ɢα'§ : داستانک
۱۳٩٢/۱۱/٢٢ ٧:٤٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : داستانک

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/۱۱/٢٢ ٦:٢٩ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§