از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

حالا مسلما شش سال از آن ماجرا می‌گذرد... من این داستان را هنوز برای کسی تعریف نکرده‌ام. رفقایی که مرا دوباره دیدند، خوشحال شدند از اینکه باز زنده‌ام دیدند. من غمگین بودم،‌ ولی به ایشان می‌گفتم از خستگی است...
حالا قدری تسکین پیدا کرده‌ام... یعنی نه به طور کامل. ولی می‌دانم که او به سیاره خود برگشته است. زیرا در طلوع صبح دیگر جسم او را ندیدم. جسم او چندان سنگین هم نبود... و من دوست دارم شبها به ستاره‌ها گوش بدهم. این درست مثل آن است که پانصد میلیون زنگوله... 
آهسته مثل درختی که ببرندش بر زمین افتاد.
ولی اینک اتفاق فوق‌العاده‌ای در پیش است: با پوزه‌بندی که من برای شازده کوچولو کشیده‌ام، فراموش کرده‌ام تسمه چرمین آن را نیز بکشم! او حتما نتوانسته است پوزه‌بند را به دهان گوسفندش ببندد. من ناچار از خود می‌پرسم: "در سیاره او چه اتفاقی افتاده است؟... بعید نیست که گوسفند گل را خورده باشد..."
گاه با خود می‌گویم: "حتما نخورده است، چون شازده کوچولو هر شب گلش را در زیر حباب بلورین می‌گذارد و از گوسفندش هم خوب مواظبت می‌کند..." آن وقت خوشحال می‌شوم و همه ستاره‌ها آهسته می‌خندند.
گاه نیز می‌گویم: "بالاخره یک بار هم شده غفلت خواهد شد. و همین کافی است! او یک شب فراموش کرده است حباب بلورین را روی گلش بگذارد، و یا گوسفند شب‌هنگام بیصدا از جعبه‌اش بیرون آمده است..." آن وقت زنگوله‌ها همه تبدیل به اشک می‌شوند!...
و در همین جا است که راز بزرگی نهفته است. برای شما که شازده کوچولو را دوست می‌دارید و برای من هم، هیچ چیز در دنیا مثل این مهم نیست که بفهمیم در جایی که نمی‌دانیم کجا است، گوسفندی که نمی‌شناسیم گل سرخی را خورده یا نخورده است...
به آسمان نگاه کنید و از خود بپرسید: آیا گوسفند گل را خورده یا نخورده است؟ خواهید دید که موضوع چقدر فرق می‌کند...
و هیچ آدم‌بزرگی هرگز نخواهد فهمید که این مسئله، این همه اهمیت دارد!


این منظره برای من زیباترین و غم‌انگیزترین منظره جهان است. این همان منظره صفحه قبل است ولی من آن را بار دیگر کشیدم تا خوب به شما نشان بدهم، همینجا است که شازده کوچولو بر زمین ظاهر شد و سپس ناپدید گردید.
به دقت به این منظره نگاه کنید تا اگر روزی به آفریقا به صحرا سفر کردید، یقین پیدا کنید که آن را باز خواهید شناخت. و اگر گذارتان از آنجا افتاد، تقاضا دارم شتاب نکنید و لحظه‌ای چند درست در زیر آن ستاره بمانید. آن وقت اگر کودکی به طرف شما آمد، اگر می‌خندید، اگر موهایش طلایی بود،‌ اگر به سوالها جواب نمی‌داد، حدس بزنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من چنین غمگین بمانم: زود به من بنویسید که او بازگشته است...


†ɢα'§ : شازده کوچولو
۱۳٩٢/۳/٦ ٢:۱٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

در کنار چاه، خرابه یک دیوار سنگی کهنه برجا بود. وقتی عصر روز بعد از کار خود برگشتم، از دور شازده کوچولوی خود را دیدم که آن بالا نشسته و پاهایش را آویزان کرده بود. شنیدم که حرف می‌زد و می‌گفت:
- پس تو یادت نمی‌آید؟ درست همینجا نبود!
بی‌شک صدای دیگری به او جواب می‌داد، چون شازده کوچولو باز گفت:
- چرا، چرا، روزش که همان روز است، ولی جایش درست اینجا نیست...
من به راه رفتن به طرف دیوار ادامه دادم ولی باز نه کسی را می‌دیدم و نه صدایی می‌شنیدم. در آن حال شازده کوچولو باز گفت:
- البته! ببین ردپای من در شن از کجا شروع شده است، همانجا منتظر من باش. امشب آنجا خواهم بود. 
حالا برو دیگه!... من می‌خواهم بیایم پایین!
من به بیست‌متری دیوار رسیده بودم و باز چیزی نمی‌دیدم.
شازده کوچولو پس از مدتی سکوت باز گفت:
- زهر خوب داری؟ مطمئنی که زیاد عذابم نخواهی داد؟
من با قلبی فشرده از اندوه ایستادم ولی باز چیزی نمی‌فهمیدم. او گفت:
- حالا برو دیگر! ... من می‌خواهم بیایم پایین!
آن وقت من هم چشم به پای دیوار دوختم و یکه خوردم. آنجا مار زردرنگ وحشتناکی، از آنها که آدم را در سی‌ثانیه به آن دنیا می‌فرستد، رو به شازده کوچولو سرکشیده بود. من در آن حال که در جیب خود می‌گشتم تا هفت‌تیرم را در بیاورم، قدم تند کردم. ولی مار از صدای پای من، همچون فواره‌ای که فرو نشیند، آهسته به روی شنها لغزید و با صدای خفیفی شبیه به صدای فلز در لای سنگها فرو خزید.
من به موقع به پای دیوار رسیدم و شازده کوچولو را که رنگش مثل برف سفید شده بود، در آغوش گرفتم:
- این چه حکایتی است! حالا دیگر با مارها صحبت می‌کنی!
شال‌گردن زرد همیشگیش را باز کردم، به پیشانیش آب زدم و قدری هم به او نوشاندم. حالا دیگر جرات نداشتم چیزی از او بپرسم. او نگاهی متین به من کرد و بازوانش را به دور گردنم حلقه زد. حس می‌کردم که قلبش مانند قلب پرنده تیرخورده در حال مرگ می‌تپد. به من گفت:
- خوشحالم از اینکه کسری لوازم ماشینت را جور کرده‌ای و حالا می‌توانی به خانه‌ات برگردی...
- تو از کجا می‌دانی؟
از قضا آمده بودم به او خبر بدهم که با همه ناامیدی در کار خود موفق شده‌ام!
او به سوال من جواب نداد ولی به گفته افزود:
- من هم امروز به خانه خود برمی‌گردم...
سپس به لحنی افسرده اضافه کرد:
- اما آنجا بسیار دورتر است. و رفتن به آنجا بسیار مشکل‌تر...
خوب حس کردم که اتفاق ناگواری در پیش است. من او را مانند طفل کوچکی در بازوان خود می‌فشردم و با این وصف به نظرم می‌آمد که او با سر در گردابی فرو می‌رود، بی‌آنکه من بتوانم کاری برای نگاهداشتنش بکنم...
نگاه نافذش به نقطه دوری دوخته شده بود:
- من گوسفند تو را دارم، و صندوق گوسفند را هم دارم و پوزه‌بند را نیز...
و تبسمی از اندوه کرد.
من مدت زیادی صبر کردم. احساس می‌کردم که کم‌کم دارد گرم می‌شود.
- آدمک کوچولو، ترسیده بودی؟...
البته که ترسیده بود، ولی آهسته خندید:
- امشب بیشتر خواهم ترسید...
باز از احساس پیش‌آمدن ضایعه‌ای جبران‌ناپذیر بدنم یخ کرد و فهمیدم که تاب محروم شدن از آن خنده‌های شیرین را برای همیشه ندارم. آن خنده‌ها برای من همچون چشمه‌ای در بیابان بود.
- آدمک کوچولو، باز دلم می‌خواهد خنده تو را بشنوم...
ولی او به من گفت: امشب درست یک‌سال خواهد شد. ستاره من درست در بالای همان نقطه‌ای خواهد بود که سال قبل افتادم...
- کوچولوی من، آیا داستان مار و میعادگاه و ستاره خوابی پریشان نیست؟
ولی او به سوال من جواب نداد، فقط گفت:
- آنچه اصل است به چشم نمی‌آید...
البته...
- همینطور برای گل. تو اگر گلی را دوست بداری که در ستاره‌ای باشد، چه شیرین است که شب‌هنگام به آسمان نگاه کنی. همه ستاره‌ها به گل نشسته‌اند.
- البته...
- همینطور برای آب. آن آبی که تو برای نوشیدن به من دادی، به سبب آن چرخ و آن طناب مانند نغمه موسیقی بود... یادت می‌آید... چه خوب بود.
- البته...
- تو شب هنگام به ستاره‌ها نگاه خواهی کرد. ستاره من کوچکتر از آن است که من بتوانم جای آن را به تو نشان بدهم. و این طوری بهتر است. چون ستاره من برای تو یکی از آن ستاره‌ها خواهد بود. آن وقت تو دوست خواهی داشت که به همه ستاره‌ها نگاه کنی. همه آنها دوست تو خواهند بود. از این گذشته من می‌خواهم هدیه‌ای به تو بدهم...
و باز خندید.
آه، کوچولوی من، کوچولوی عزیزم، من دوست دارم این خنده را بشنوم!
- هدیه من درست همین خواهد بود... چنانکه برای آب بود...
- مقصودت چیست؟
- آدمها همه ستاره‌هایی دارند که با هم یکی نیستند. برای آنها که به سفر می‌روند ستاره‌ها راهنما هستند. برای کسان دیگر چیزی بجز چراغهای کوچک نیستند. برای آنها که دانشمندند، معما هستند. برای کارفرمای من طلا بودند. اما همه این ستاره‌ها ساکتند. در عوض، تو ستاره‌هایی خواهی داشت که هیچکس ندارد...
- منظورت چیست؟
- وقتی شب به آسمان نگاه می‌کنی، چون من در یکی از آن ستاره‌ها ساکنم، و چون در یکی از آن ستاره‌ها خواهم خندید، آن وقت برای تو چنین خواهد بود که همه آن ستاره‌ها دارند می‌خندند. تو ستارگانی خواهی داشت که خندیدن بلدند!
و باز خندید.
- و وقتی تسکین پیدا کردی (چون انسان همیشه تسکین‌پذیر است) از آشنایی با من خوشحال خواهی بود. تو همیشه دوست من خواهی بود و دلت خواهد خواست که با من بخندی. و گاهی پنجره خود را برای تفریح خواهی گشود... و دوستان تو از اینکه تو به آسمان نگاه می‌کنی و می‌خندی، بسیار تعجب خواهند کرد. آن وقت تو به ایشان خواهی گفت: "بلی، من از دیدن ستاره‌ها همیشه خنده‌ام می‌گیرد!" و ایشان تو را دیوانه خواهند پنداشت. و خواهی دید که من تو را بدجوری دست‌انداخته‌ام!...
و باز خندید.
- این درست مثل آن خواهد بود که من به جای ستاره یک مشت زنگوله کوچک به تو داده باشم که بلدند بخندند.
و باز خندید. سپس لحن صحبتش باز جدی شد:
- امشب... می‌فهمی؟... امشب نیا.
- من تو را تنها نخواهم گذاشت.
- امشب به ظاهر حالم بد خواهد شد. اندکی شبیه به حال کسی که می‌خواهد بمیرد. همینطورها است دیگر! تو لازم نیست بیایی و این حال را ببینی. لازم به زحمت تو نیست...
- من تو را ترک نخواهم کرد.
ولی او نگران بود:
- می‌گویم نیا... و بیشتر هم برای آن مار می‌گویم. تو را نباید مار بگزد. مارها بدجنسند. ممکن است بیخودی آدم را بگزند...
- من تو را رها نخواهم کرد.
ولی مثل اینکه فکری او را تسکین داد:
- گرچه برای دفعه دوم دیگر زهر ندارند...
آن شب من ندیدم که او راه بیفتد. بیصدا دررفته بود. وقتی توانستم به او برسم، با تصمیم و با قدمهای سریع راه می‌رفت. به من فقط گفت:
- آه، تو هم که آمدی!
و دست مرا در دست گرفت، ولی باز ناراحت شد:
- بد کردی آمدی. ناراحت خواهی شد. من به ظاهر خواهم مرد ولی این راست نیست...
من ساکت بودم.
- می‌فهمی! آنجا خیلی دور است. من نمی‌توانم این جسم را با خود به آنجا بکشم. خیلی سنگین است.
من ساکت بودم.
- ولی این جسم مانند قشر کهنه‌ای خواهد بود که به دورش بیندازند. قشر کهنه که غصه ندارد.
من ساکت بودم.


†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/۳/٥ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

از خرابی هواپیمای من در صحرا هشت‌ روز می‌گذشت و من به قصه قرص‌فروش با نوشیدن آخرین قطره آب ذخیره خود گوش داده بودم. آهی کشیدم و به شازده کوچولو گفتم:
- خاطرات تو چه زیبا است، ولی افسوس که من هنوز هواپیمای خود را تعمیر نکرده‌ام و آب آشامیدنی هم ندارم، و چه سعادتی بود اگر من هم می‌توانستم خرامان خرامان به سوی چشمه‌ای بروم.
او به من گفت: دوستم روباه...
گفتم: ول کن، طفلک ساده‌دل من! صحبت بر سر روباه نیست!
- چرا؟
- برای اینکه داریم از تشنگی می‌میریم...
او استدلال مرا نفهمید و در جواب گفت:
- چه خوب است که آدم حتی در دم مرگ فراموش نکند که دوستی داشته است. من بسیار خوشحالم از اینکه دوستی چون روباه داشته‌ام...
در دل گفتم: این آدمک متوجه خطر نیست. هرگز نه گرسنگی می‌کشد و نه تشنگی، و با کمی نور آفتاب می‌سازد...
ولی او نگاهی خیره به من کرد و جواب فکر مرا داد:
- من هم تشنه‌ام... بیا تا چاهی پیدا کنیم...
من حرکتی کردم به نشانه خستگی، یعنی چه رنج باطلی است در پهنه بیابان به دنبال چاه نامعلوم گشتن! با این حال براه افتادیم.
وقتی ساعتها ساکت و خاموش راه رفتیم، شب فرا رسید و ستارگان درخشیدن گرفتند. من چون از فرط تشنگی کمی تب داشتم، ستاره‌ها را مثل اینکه در خواب و رویا باشم، می‌دیدم. گفته‌های شازده کوچولو در خاطرم می‌رقصیدند.
از او پرسیدم: پس تو هم تشنه‌ای؟
ولی او به سوال من جواب نداد، فقط گفت:
- آب ممکن است برای قلب هم خوب باشد...
من از جواب او چیزی نفهمیدم و خاموش ماندم... خوب می‌دانستم که نباید چیزی از او بپرسم.
او خسته بود و نشست. من نیز پهلوی او نشستم. پس از مدتی سکوت باز گفت:
- زیبایی ستارگان به خاطر گلی است که دیده نمی‌شود...
من در جواب گفتم:‌ "البته!" و بی آنکه حرف دیگری بزنم به چین و شکن شنهای بیابان در پرتو مهتاب نگاه کردم.
او باز گفت: بیابان زیباست.
و راست می‌گفت. من همیشه بیابان را دوست داشته‌ام. آدم روی یک تپه شنی می‌نشیند، چیزی نمی‌بیند و چیزی نمی‌شنود، و با این وصف چیزی در سکوت و خاموشی می‌درخشد...
شازده کوچولو گفت: چیزی که بیابان را زیبا می‌کند چاه آبی است که در گوشه‌ای از آن پنهان است...
من ناگاه متعجب شدم از اینکه به راز این درخشیدن‌های اسرارآمیز شن پی‌برده‌ام. وقتی پسر بچه کوچکی بودم در خانه کهنه‌سازی منزل داشتم و به افسانه شایع بود که گنجی در آن پنهان است. البته هرگز کسی نتوانست آن گنج را پیدا کند و شاید هیچکس هم در صدد پیداکردن آن برنیامد، ولی آن گنج تمام اهل خانه را شاد و ذوق‌زده کرده بود. خانه من رازی در دل خود پنهان داشت...
به شازده کوچولو گفتم: آری، خواه خانه باشد یا ستاره یا بیابان، فرق نمی‌کند، آنچه آنها را زیبا کرده است به چشم نمی‌آید!
او گفت: خوشحالم از اینکه تو با روباه من هم‌عقیده هستی.
چون شازده کوچولو به خواب می‌رفت او را بغل گرفتم و باز به راه افتادم. نگران بودم. به نظرم چنین می‌آمد که حامل گنجینه‌ای آسیب‌پذیرم. حتی احساس می‌کردم که در روی زمین آسیب‌پذیرتر از بار من هیچ باری نبوده است. در پرتو مهتاب، به آن پیشانی پریده‌رنگ، به آن چشمان بهم‌رفته و به آن حلقه‌های گیسو که با وزش نسیم می‌لرزیدند، نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم: آنچه به ظاهر می‌بینم قشری بیش نیست. اصل به چشم نمی‌آید...
و چون بر لبان نیمه‌بازش نیم‌لبخندی شیرین نشسته بود، باز با خود گفتم: "آنچه در وجود این شاهزاده کوچولوی خواب‌رفته مرا تا به این اندازه منقلب می‌کند،‌ وفای او نسبت به گلی است و این، تصویر همان گل است که در وجود او، حتی در خواب، همچون شعله چراغ می‌درخشد..." و آنگاه حدس زدم که او آسیب‌پذیرتر از آن است که می‌پنداشتم. باید از چراغها خوب مواظبت کرد. یک وزش باد می‌تواند آنها را خاموش کند...
و همچنان که می‌رفتم، به هنگام دمیدن خورشید چاه را یافتم.


†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/۳/٤ ٩:۱٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

شازده کوچولو گفت: سلام!
سوزنبان راه‌آهن گفت: سلام!
شازده کوچولو پرسید: تو اینجا چه می‌کنی؟
سوزنبان گفت: من مسافران را دسته‌دسته تقسیم می‌کنم و قطارهای حامل هر دسته را گاهی به راست می‌فرستم و گاهی به چپ.
در همین دم یک قطار تندرو با چراغهای روشن که همچون رعد می‌غرید، اتاقک سوزنبان را به لرزه درآورد.
شازده کوچولو گفت: اینها خیلی عجله دارند. پی چه می‌گردند؟
سوزنبان گفت: راننده قطار هم نمی‌داند.
و باز قطار تندرو دیگری در جهت مخالف غرید.
شازده کوچولو پرسید: مگر آنها به این زودی برگشتند؟...
سوزنبان گفت: همانها نیستند. این یک قطار تعویضی است.
- مگر از جایی که بودند راضی نبودند؟
سوزنبان گفت: آدم هیچوقت از جایی که هست، راضی نیست.
قطار تندرو و روشن دیگری غرش‌کنان آمد.
شازده کوچولو پرسید: اینها مسافران اول را تعقیب می‌کنند؟
سوزنبان گفت: اینها هیچ چیز را تعقیب نمی‌کنند. اینها در قطار یا می‌خوابند یا خمیازه می‌کشند. فقط بچه‌ها هستند که بینی خود را به شیشه‌ها می‌فشارند.
شازده کوچولو گفت: فقط بچه‌ها می‌دانند که به دنبال چه می‌گردند. آنها وقت خود را صرف یک عروسک پارچه‌ای می‌کنند و همان برای ایشان عزیز خواهد شد، و اگر آن را از ایشان بگیرند،‌ گریه خواهند کرد...

 


†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/۳/۳ ۳:٤٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

شازده کوچولو از کوه بلندی بالا رفت. تنها کوههایی که او به عمر خود دیده بود، همان سه آتشفشانی بودند که تا زانوی او می‌رسیدند، و او از آتشفشان خاموشش به جای چهارپایه استفاده می‌کرد. با خود گفت: "لابد از کوه به این بلندی تمام سیاره و تمام آدمهای آن را خواهم دید...". ولی وقتی به بالای کوه رسید بجز سنگهای سوزنی نوک‌تیز چیزی ندید. بیهوا سلام کرد.
انعکاس صدا جواب داد: سلام... سلام... سلام
شازده کوچولو پرسید: شما که هستید؟
انعکاس جواب داد: شما که هستید... که هستید... که هستید...
شازده کوچولو گفت: با من دوست شوید! من تنها هستم.
انعکاس جواب داد: تنها هستم... تنها هستم... تنها هستم...
آن وقت شازده کوچولو با خود اندیشید که: "چه سیاره عجیبی! یکپارچه خشکی و تیزی و شوری است! آدمها نیز نیروی تخیل ندارند و هر چه می‌شنوند، همان را تکرار می‌کنند... من در خانه خود گلی داشتم. اول‌بار همیشه او حرف می‌زد..."

 


†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/۳/٢ ۳:٢٠ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

بنابراین سیاره هفتم زمین شد.
زمین سیاره گمنامی نیست. در آنجا صدویازده پادشاه (البته پادشاهان سیاه‌پوست فراموش نشوند) و هفت‌هزار جغرافی‌دان و نهصد‌هزار کارفرما و هفت‌میلیون‌ونیم مست و سیصدویازده‌میلیون خودپسند، یعنی جمعا نزدیک به دو میلیارد "آدم‌بزرگ" وجود دارد.
برای آنکه مقیاسی از اندازه‌های زمین به شما بدهم، می‌گویم که پیش از اختراع برق می‌بایست در هر شش قاره لشکری بزرگ مرکب از چهارصدوشصت‌ودوهزاروپانصدویازده فانوس‌افروز نگاه داشت.
تماشای این صحنه از کمی دورتر از تاثیر بسیار جالبی می‌کرد. حرکات این لشکر مانند حرکات رقاصان "اپرا" منظم می‌بود. ابتدا نوبت به فانوس‌افروزان زلاندجدید و استرالیا می‌رسید. سپس همینکه ایشان چراغهای خود را روشن می‌کردند،‌ می‌رفتند بخوابند. آن وقت، فانوس‌افروزان چین و سیبری به نوبه خود به رقص در می‌آمدند. بعد، ایشان نیز در پشت صحنه ناپدید می‌شدند. آنگاه نوبت به فانوس‌افروزان روسیه و هند می‌رسید. سپس فانوس‌افروزان آفریقا و اروپا می‌آمدند. پس از آن، فانوس‌افروزان آمریکای جنوبی، و از آن پس فانوس‌افروزان آمریکای شمالی پیدا می‌شدند. و هرگز در ترتیب ورودشان به صحنه اشتباهی روی نمی‌داد. چه منظره باشکوهی می‌بود!
تنها افروزنده یگانه فانوس قطب شمال و همکارش افروزنده یگانه فانوس قطب جنوب عمری به بیکاری و مهملی بسر می‌بردند: چون سالی دوبار کار داشتند.


†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/۳/۱ ٦:٠٠ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ستاره پنجم بسیار عجیب بود. ستاره‌ای بود از همه کوچکتر. در آنجا فقط برای یک فانوس و یک فانوس‌افروز جا بود. شازده کوچولو نمی‌توانست سر دربیاورد که در نقطه‌ای از آسمان، در سیاره‌ای که نه خانه‌ای در آن بود و نه ساکنی، فانوس و فانوس‌افروز به چه کار می‌آمد. معهذا، در دل گفت:
- شاید این مرد احمق باشد، ولی هر چه هست از پادشاه و خودپسند و کارفرما و میخواره احمق‌تر نیست. کار او لااقل معنایی دارد. وقتی فانوسش را روشن می‌کند مثل این است که ستاره‌ای دیگر یا گلی به وجود می‌آورد. و وقتی فانوسش را خاموش می‌کند مثل این است که آن گل یا آن ستاره را خواب می‌کند. همین خود سرگرمی زیبایی است، و به راستی که مفید هم هست، چون زیبا است.
شازده کوچولو همینکه وارد آن سیاره شد به احترام فانوس‌افروز سلام کرد:
- روز به خیر، آقا، چرا فانوست را خاموش کردی؟
فانوس‌افروز در جواب گفت: دستور است آقا. روز به خیر.
- دستور چیست؟
- دستور این است که فانوسم را خاموش کنم. شب به خیر.
و باز فانوس را روشن کرد.
- پس چرا باز روشن کردی؟
فانوس‌افروز جواب داد: دستور است.
شازده کوچولو گفت: من نمی‌فهمم.
فانوس‌افروز گفت: فهمیدن ندارد. دستور دستور است. روز به خیر!
و باز فانوسش را خاموش کرد.
سپس عرق پیشانی خود را با دستمالی که خالهای چهارگوش قرمز داشت، خشک کرد:
- من اینجا شغل بسیار بدی دارم. این کار سابقا معقول بود چون صبحها فانوس را خاموش می‌کردم و شبها روشن. در باقی مدت روز مجال استراحت داشتم و در باقی مدت شب مجال خوابیدن...
- و از آن وقت به بعد دستور عوض شده است؟
فانوس‌افروز گفت: دستور عوض نشده و غصه من هم از همین است. سیاره سال‌به‌سال بر سرعت گردش خود افزوده و دستور هم تغییر نکرده است.
شازده کوچولو گفت: پس چه؟
- هیچ. حالا که سیاره در هر دقیقه یک‌بار به دور خود می‌گردد، من دیگر یک‌ ثانیه هم وقت استراحت ندارم. هر دقیقه یک‌بار فانوس را روشن و خاموش می‌کنم!


من شغل بسیار بدی دارم
- خیلی عجیب است! یعنی در سیاره تو روز یک دقیقه طول می‌کشد؟
فانوس‌افروز گفت:
- هیچ عجیب نیست. حالا یک ماه است که ما داریم با هم صحبت می‌کنیم.
- یک ماه؟
- بلی،‌ سی‌دقیقه، یعنی سی‌روز! شب به خیر.
و دوباره فانوسش را روشن کرد.
شازده کوچولو به فانوس‌افروز نگاه کرد و از او که تا به این اندازه به دستور وفادار بود، خوشش آمد. به یاد غروبهایی افتاد که خودش سابقا با حرکت دادن صندلیش تماشا می‌کرد. خواست تا کمکی به دوستش بکند:
- گوش کن... من راهی بلدم که تو هر وقت بخواهی می‌توانی استراحت کنی...
فانوس‌افروز گفت: البته که می‌خواهم.
چون آدم می‌تواند در آن واحد هم وفادار باشد و هم تنبل.
شازده کوچولو ادامه داد:
- ستاره تو آنقدر کوچک است که تو با سه قدم بلند می‌توانی دور آن را بگردی. پس کافی است قدری آهسته راه بروی تا همیشه در آفتاب بمانی. هر وقت می‌خواهی استراحت کنی، راه برو... آن وقت تا دلت بخواهد روز دراز خواهد شد.
فانوس‌افروز گفت: این دردی از من دوا نمی‌کند. آنچه من در زندگی دوست دارم، خوابیدن است.
شازده کوچولو گفت: حیف! این هم که نشد.
فانوس‌افروز گفت: بلی که نشد. روز به خیر.
و فانوس خود را خاموش کرد.
وقتی شازده کوچولو به سفر خود ادامه می‌داد، در دل گفت که شاید این مرد مورد تحقیر و تمسخر آنهای دیگر یعنی پادشاه و خودپسند و میخواره و کارفرما قرار بگیرد،‌ با این‌حال، او تنها کسی است که به نظر من مضحک نمی‌آید. شاید علتش این است که او به چیزی غیر از خود مشغول است.
و آهی از حسرت کشید و باز با خود گفت:
- این مرد تنها کسی است که من می‌توانستم به دوستی خود برگزینم، ولی حیف که ستاره‌اش به راستی بسیار کوچک است و دو نفر در آن جا نمی‌گیرند.
چیزی که شازده کوچولو جرات نداشت پیش خود اقرار کند، این بود که حسرت این سیاره فرخنده را می‌خورد، بخصوص از آن جهت که در بیست‌وچهار ساعت، هزار و چهارصدوچهل غروب خورشید داشت.


†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/٢/۳٠ ۳:۳٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

در سیاره دوم خودپسندی منزل داشت.
خودپسند همینکه شازده کوچولو را دید، از دور فریاد برآورد:
- به! به! این هم ستایشگری که به دیدن من می‌آید!
چون برای خودپسندان، مردم دیگر همه ستایشگرند.
شازده کوچولو گفت:
- سلام آقا، شما چه کلاه عجیبی دارید!
خودپسند در جواب گفت:
- این کلاه برای سلام دادن است، سلام دادن به کسانی که برای من دست می‌زنند. بدبختانه هیچوقت کسی از اینجا عبور نمی‌کند.
شازده کوچولو که نفهمید، گفت:
- بله؟
خودپسند به او توصیه کرد که:
- دست بزن!
شازده کوچولو دست زد. خودپسند با فروتنی کلاه از سر برداشت و سلام داد.
شازده کوچولو در دل با خود گفت:
- این دیدار از دیدار پادشاه جالب‌تر است.
و دوباره شروع به دست‌زدن کرد. خودپسند نیز با بلندکردن کلاه خود سلام دادن را از سر گرفت.

پس از پنج دقیقه تمرین،‌ شازده کوچولو از یکنواختی بازی خسته شد و پرسید:
- چه باید کرد که کلاه از سرت بیافتد؟
ولی خودپسند حرف او را نشنید. خودپسندان بجز وصف خود هرگز چیزی نمی‌شنوند.
آخر، از شازده کوچولو پرسید:
- راستی، من به نظر تو خیلی تعریف دارم؟
شازده کوچولو پرسید:
- تعریف یعنی چه؟
خودپسند گفت:
- تعریف یعنی تو بپذیری که من زیباترین، خوش‌پوش‌ترین،‌ پولدارترین و باهوش‌ترین ساکن این سیاره هستم.
- ولی تو که در این سیاره تنها هستی!
- باشد، به هر حال تو دلخوشم کن و از من تعریف کن!
شازده کوچولو کمی شانه بالا انداخت و گفت:
- من از تو تعریف می‌کنم، ولی این به چه درد تو می‌خورد؟
و شازده کوچولو از آنجا رفت.
در بین راه با خود گفت: "راستی که این آدم‌بزرگها خیلی عجیبند!"

 


†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/٢/۳٠ ۱:٠٠ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

خیلی زود راحش را پیدا کردم که آن گل را بهتر بشناسم. در سیاره شازده کوچولو همیشه گلهای خیلی ساده‌ای بودند که تنها یک صف گلبرگ داشته، جایی را نمی‌گرفته و مزاحم کسی نبوده‌اند. این گلها صبح لای علفها سبز می‌شده و شب‌هنگام می‌پژمرده‌اند. اما گل او یک روز از دانه‌ای روییده بود که معلوم نشد از کجا آورده بودند، و شازده کوچولو از آن نهال لطیف که به هیچیک از نهال‌های دیگر شبیه نبود، با دلسوزی تمام مواظبت کرده بود. بعید نبود که آن نهال نوع جدیدی از بائوباب باشد. اما نهال زود از رشد و نمو بازماند و کم‌کم یک غنچه داد. شازده کوچولو که خود شاهد سربرزدن غنچه بزرگی بود، خوب احساس می‌کرد که چیزی معجزه‌آسا از آن بیرون خواهد آمد. لیکن کار خودآرایی گل در حجره سبزرنگش به این زودیها تمام نمی‌شد. رنگهای خود را به دقت انتخاب می‌کرد، به کندی لباس می‌پوشید و گلبرگهایش را یک‌یک به خود می‌بست. نمی‌خواست مثل شقایق با برگهای شل و افتاده بشکفد، نمی‌خواست جز در اوج جمال جلوه کند. وای... که چه گل عشوه‌گری بود! باری، آرایش اسرارآمیز او روزها و روزها طول کشیده بود، تا آخر یک روز صبح، درست به هنگام دمیدن خورشید، خودنمایی کرده بود.
و تازه با آن همه دقت که در کار آرایش خود به خرج داده بود، خمیازه‌ای کشیده و گفته بود:
- آه! من هنوز خواب آلوده‌ام... از شما عذر می‌خواهم... گیسوانم چقدر آشفته است...

آن وقت شازده کوچولو نتوانسته بود از تعجب و تحسین خودداری کند:
- تو چه زیبایی!
گل به نرمی گفته بود:
- مگر نیستم؟! آخر من هم با خورشید در یک دم شکفته‌ام...
شازده کوچولو پی‌برده بود که این گل آنقدرها هم فروتن نیست، ولی خیلی تاثر انگیز است!
گل به سخن خود افزوده بود:
- گویا هنگام صرف صبحانه است. لطفا فکری هم به حال من بکنید...
و شازده کوچولو با خجلت تمام رفته، یک آب‌پاش آب خنک پیدا کرده و به گل داده بود.

بدین گونه، گل خیلی زود با خودپسندی آلوده به بدگمانی خود او را آزرده بود. مثلا یک روز ضمن صحبت از چهار خار خود به شازده کوچولو گفته بود:
- نکند ببرهای تیزچنگال بیایند!

شازده کوچولو اعتراض کرده و گفته بود:
- در سیاره من ببر وجود ندارد، و تازه ببر هم علف نمی‌خورد.
گل به نرمی جواب داده بود:
- من که علف نیستم.
- ببخشید...
- من از ببر هیچ نمی‌ترسم. ولی از نسیم وحشت می‌کنم. شما تجیر ندارید؟
شازده کوچولو در دل گفته بود:
- وحشت از نسیم یعنی چه... مگر نسیم به گیاهان چه می‌کند؟ این گل چه مرموز است!

- شب مرا زیر حباب بلورین بگذارید. در خانه شما هوا خیلی سرد است. اینجا موقعیت خوبی ندارد. آنجا که من بودم...
ولی گل حرف خودش را خورده بود. آخر او از اول به صورت دانه آمده و مجال نیافته بود که دنیاهای دیگری را بشناسد. شرمسار از اینکه برای بافتن دروغی به این آشکاری مشتش باز شده است، دوسه بار سرفه کرده بود تا شازده کوچولو را متوجه تفصیرش کند:
- پس تجیر چه شد؟
- داشتم می‌رفتم تجیر بیاورم ولی شما مرا به حرف گرفتید!
آن وقت گل برای آنکه باز هم او را ملامت کرده باشد،‌ بر شدت سرفه خود افزوده بود.

بدین ترتیب شازده کوچولو با وجود صفایی که در عشق خود داشت، زود به گلش بدگمان شده بود. طفلک حرفهای سرسری او را جدی گرفته و پاک بیچاره شده بود.
یک روز که با من درد دل می‌کرد گفت: "من نمی‌بایست به حرفهای او گوش بدهم. هرگز نباید به حرف گلها گوش داد. فقط باید نگاهش کرد و بوییدشان. گل من سیاره مرا معطر می‌کرد، اما من نمی‌دانستم چگونه از او لذت ببرم. آن داستان ببر تیز چنگال که آنقدر آزرده خاطرم کرده بود، می‌بایست مرا به رقت آورده باشد..."
بار دیگر با من درد دل کرد که:
- من آن وقتها هیچ نمی‌توانستم بفهمم... می‌بایست در باره او از روی کردارش قضاوت کنم نه از روی گفتارش. او دماغ مرا معطر می‌کرد و به دلم روشنی می‌بخشید. من هرگز نمی‌بایست از او بگریزم! می‌بایست از ورای حیله‌گری‌های ناشی از ضعف او پی به مهر و عاطفه‌اش ببرم. وه، که چه ضد و نقیضند این گلها! ولی من بسیار خام‌تر از آن بودم که بدانم چگونه باید دوستش بدارم.

 


†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/٢/٢٩ ۳:٢۸ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

آه ای شازده کوچولو،‌ من همینطور کم‌کم به زندگی محدود و غم‌انگیز تو پی‌بردم. تو مدتها بجز لطف غروبهای خورشید تفریحی نداشته‌ای. من این نکته تازه را صبح روز چهارم فهمیدم، وقتی به من گفتی:
- من غروب خورشید را بسیار دوست دارم. برویم غروب آفتاب را تماشا کنیم...
- ولی باید منتظر شد.
- منتظر چه؟
- منتظر غروب خورشید.
تو اول به ظاهر بسیار تعجب کردی، بعد به خودت خندیدی و به من گفتی:
- من همیشه خیال می‌کنم در خانه خودم هستم.

در واقع وقتی در ایالات متحد آمریکا ظهر است، همه می‌دانند که در فرانسه آفتاب غروب می‌کند. کافی است در یک دقیقه به فرانسه رسید تا غروب خورشید را تماشا کرد. متاسفانه فرانسه بسیار دور است، ولی در سیاره تو که به این کوچکی است، کافی بود تو صندلیت را چند قدم جلوتر بکشی تا هر چند بار که دلت می‌خواست، غروب را تماشا کنی...
- من یک روز چهل‌وسه‌بار غروب خورشید را دیدم!
و کمی بعد باز گفتی:
- تو که می‌دانی... آدم وقتی زیاد دلش گرفته باشد، غروب خورشید را دوست می‌دارد...
- پس تو آن روز که چهل‌وسه‌بار غروب خورشید را تماشا کردی، زیاد دلت گرفته بود؟
ولی شازده کوچولو جواب نداد.

 


†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/٢/٢۸ ٢:٢٦ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

من به همین شیوه مطلب دومی را که بسیار مهم بود فهمیدم، و آن اینکه ستاره وطن شازده کوچولو از یک خانه معمولی کمی بزرگتر است!
این موضوع چندان مایه تعجب من نشد، چون خوب می‌دانستم که غیر از سیارات بزرگی مانند زمین، مشتری، مریخ و زهره که به هر یک از آنها نامی داده‌اند، صدها ستاره دیگر نیز هستند، و این ستاره‌ها گاهی آنقدر کوچکند که بزحمت می‌توان آنها را حتی با تلسکوپ دید. وقتی ستاره‌شناسی یکی از آنها را کشف می‌کند به جای اسم شماره‌ای به آن می‌دهد، مثلا آن را "ستاره ٣٢۵١" می‌نامد.


من دلایل محکمی بر این نظریه خود دارم که سیاره‌ای که شازده کوچولو از آنجا آمده، ستاره "ب ۶١٢" است، و این سیاره را فقط یک‌بار یک ستاره‌شناس ترک در ١٩٠٩ با تلسکوپ دیده است.
او در آن زمان، انجمن بین‌المللی نجوم، سر و صدای زیادی در باره کشف خود براه انداخته بود. ولی به سبب سرووضع و طرز لباسش هیچکس حرف او را باور نکرده بود. آدم بزرگها همین طورند.


خوشبختانه از آنجا که مقدر بود ستاره "ب ۶١٢" شهرت پیدا کند، فرمانروای مستبدی در ترکیه پوشیدن لباس اروپائیان را، با وضع مجازات اعدام برای متخلفین، به ملت خود تحمیل کرد. ستاره‌شناس ترک دوباره کشف خود را در ١٩٢٠ در لباس برازنده‌ای اعلام کرد. این بار همه با او همداستان شدند.



من اگر این جزئیات را در باره ستاره "ب ۶١٢" برای شما نقل کردم و اگر شماره آن را به شما گفتم، برای آدم‌بزرگها است. آدم‌بزرگها ارقام را دوست دارند. وقتی با ایشان از دوست تازه‌ای صحبت می‌کنید، هیچوقت به شما نمی‌گویند که مثلا آهنگ صدای او چطور است؟ چه بازیهایی را بیشتر دوست دارد؟ آیا پروانه جمع می‌کند؟ بلکه از شما می‌پرسند: "چند سال دارد؟ چند برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر درآمد دارد؟" و تنها در آن وقت است که خیال می‌کنند او را می‌شناسند. اگر شما به آدم‌بزرگها بگویید: "من خانه زیبایی دیدم، پشت‌بامش کبوتران..." نمی‌توانند آن خانه را در نظر مجسم کنند. باید به ایشان گفت: "یک خانه صدهزار فرانکی دیدم!" آن وقت به بانگ بلند خواهند گفت: به‌به! چه خانه قشنگی!
همین طور اگر شما به ایشان بگویید: "دلیل اینکه شازده کوچولو وجود داشت، این است که او بچه شیرین‌زبانی بود و می‌خندید و گوسفند می‌خواست و هر کس گوسفند بخواهد، دلیل بر این است که وجود دارد." شانه بالا می‌اندازند و شما را بچه می‌پندارند! ولی اگر به ایشان بگوئید: "سیاره‌ای که شازده کوچولو از آنجا آمده ب ۶١٢ است" باور خواهند کرد و شما را از شر سوالهای خود راحت خواهند گذاشت. آدم‌بزرگها همین‌طورند. نباید از ایشان رنجید. بچه‌ها باید نسبت به آدم‌بزرگها خیلی گذشت داشته باشند.
ولی البته ما که معنی زندگی را درک می‌کنیم، به اعداد می‌خندیم. دلم می‌خواست این داستان را مثل قصه پریان شروع کنم. دلم می‌خواست بگویم:
"یکی بود یکی نبود. یک وقتی شازده کوچولویی بود که در سیاره‌ای به زحمت یک خرده از خودش بزرگتر خانه داشت، و نیازمند بود به اینکه دوستی داشته باشد..." برای آنها که معنی زندگی را درک می‌کنند، این طور قصه‌گفتن بیشتر بوی راستی می‌داد.
زیرا من نمی‌خواهم کتابم را سرسری بخوانند. من از نقل این خاطرات احساس غم و اندوه بسیار می‌کنم. اکنون شش سال است که دوست من با گوسفندش رفته است. من اگر در اینجا سعی می‌کنم بتوانم او را توصیف کنم، برای این است که فراموشش نکنم. جای تاسف است که دوست فراموش بشود. همه مردم رفیق نداشته‌اند. من هم می‌توانم مثل آدم‌بزرگها بشوم که جز به ارقام، به هیچ چیز علاقه ندارند. و باز برای همین است که یک جعبه رنگ با چند مداد خریده‌ام. بسیار سخت است که آدم به سن و سال من باز تن به کار نقاشی بدهد، آن هم وقتی که در شش سالگی فقط شکل مار بوآی بسته و مار بوآی باز کشیده باشد! البته من سعی می‌کنم شکل‌هایی از او بکشم که هر چه ممکن است بیشتر شبیه بشود، ولی زیاد مطمئن نیستم که از عهده برآیم. یک شکل شبیه می‌شود و یکی نمی‌شود. در قد و بالای او کمی اشتباه دارم. یک جا شازده کوچولو خیلی بلند بالاست و جای دیگر کوتاه قد درآمده است. در رنگ لباسش هم شک دارم. ناچار حدسهایی چنین و چنان می‌زنم و می‌گویم باز این بهتر از هیچ است. بالاخره در بعضی از خصوصیات مهمتر او نیز اشتباه دارم، ولی باید این یک را به من بخشود. دوست من هرگز توضیحاتی نمی‌داد. شاید مرا مثل خودش خیال می‌کرد، ولی من بدبختانه نمی‌توانم گوسفند را از پشت جعبه ببینم. شاید من هم یک‌خورده مثل آدم‌بزرگها هستم. لابد پیر شده‌ام.

 


†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/٢/٢۸ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

مدتها طول کشید تا فهمیدم که او از کجا آمده است. شازده کوچولو که از من زیاد چیز می‌پرسید، خودش مثل اینکه هیچوقت پرسشهای مرا نمی‌شنید. فقط از کلماتی که جسته گریخته از دهانش می‌پرید، کم‌کم همه چیز بر من آشکار شد. باری همینکه او اول بار هواپیمای مرا دید (من اینجا شکل هواپیمای خود را نمی‌کشم، چون کشیدن آن برای من بسیار دشوار است) پرسید:
- این دیگر چه جور چیزی است؟
- این چیز نیست، هواپیما است. پرواز می‌کند. هواپیمای من است.



و از اینکه به او گفتم پرواز می‌کنم به خود بالیدم. آن وقت او داد زد:


†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/٢/٢٧ ۱:٥٧ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

من مثل آدمهای برق‌زده از جا جستم. خوب چشمهایم را مالیدم و به دقت نگاه کردم. چشمم به آدمک خارق‌العاده‌ای افتاد که با وقار تمام مرا تماشا می‌کرد. اینک بهترین تصویری که من بعدها توانستم از او بکشم. اما تصویر من حتما به زیبایی اصل نیست. تقصیر هم ندارم. چون آدم‌بزرگها مرا در شش سالگی از کار نقاشی دلسرد کرده بودند و من بجز کشیدن شکل مار بوآی باز و مار بوآی بسته نقاشی دیگری نیاموخته بودم.


 


†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/٢/٢٦ ۸:٠٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

شازده کوچولو
Littleprince.JPG

†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/٢/٢٦ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§