از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد.
دل، زنجیر شد، زن، زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری!
 

†ɢα'§ : قصه های لیلی

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/٩/۱٦ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند ؟

لیلی گفت : من .

خدا شعله ای به او داد . لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت .

سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم .

 


†ɢα'§ : قصه های لیلی

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/٩/۱٢ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

خدا گفت :

- لیلی یک ماجرا ست ، ماجرایی آکنده از من . ماجرایی که باید بسازیش .

شیطان گفت :

- تنها یک اتفاق است . بنشین تا بیفتد .

آنان که حرف شیطان را باور کردند ، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد .

مجنون اما بلند شد ، رفت تا لیلی را بسازد .


†ɢα'§ : قصه های لیلی

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/٩/٢ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

لیلی گفت : امانتی ات زیادی داغ است . زیادی تند است .

خاکستر لیلی هم دارد می سوزد ، امانتی ات را پس می گیری ؟سوال


†ɢα'§ : قصه های لیلی

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/۸/٢٦ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

لیلی قصه اش را دوباره خواند برای هزارمین بار .

و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد .


†ɢα'§ : قصه های لیلی

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/۸/٢۳ ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

لیلی زیر درخت انار نشست .

 درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ .

 گل ها انار شد ، داغ داغ . هر اناری هزارتا دانه داشت .

 دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند .

 انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت .


†ɢα'§ : قصه های لیلی

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/۸/٢٠ ۳:۱٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

خدا مشتی خاک برگرفت . می خواست لیلی را بسازد .

از خود در او دمید و لیلی پیش از آنکه با خبر شود ، عاشق شد .

سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد . لیلی باید عاشق باشد زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد عاشق می شود .


†ɢα'§ : قصه های لیلی

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/۸/۱۸ ٤:٥۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§